|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
دوشنبه 21آبان
شب تا صبح نخوابيدم شوق دلهره اضطراب و شعف همه وجودم را گرفته بود صبح 22 ابان با سر درد بيدار شدم
سه شنبه 22 ابان
ساعت 5.5 صبح از خواب بيدار شدم . با مادرم و شوهرم. بالطبع ناشتا بايد مي رفتم و فقط به امورات شخصي خودم رسيدم . ساعت 7 صبح بيمارستان سينا بودم . از وقتي رفتيم براي كارهاي پذيرش همش دم ميز پذيرش بودم خوشحال بودم .هر چي شوهرم گفت تو برو بنشين دلم نمي اومد .
وقتي رفتيم بخش بايد مي رفتم اول صداي قلب بچه را گوش مي دادم باز هم دلهره وجودم را گرفت .اما همه چيز خوب بود رفتم آزمايش خون .و بعد اتاق را بهمان دادند كه همانطور كه دلم مي خواست پنجره داشت تا بتونم بازش كنم و هواي آزاد را تنفس كنم . اونجا كلي با شوهرم و مادرم خنديديم و شوهرم ازم عكس گرفت .
ساعت 8.5 صدايم كردند تو براي اتاق عمل .اول دكترم را ديدم خوابيدم روي تخت و فكر كنم 15دقيقه نشد كه بيهوشم كردند .
وقتي به هوش اومدم اول گيج بودم يادم نبود من كجا هستم تازه يادم افتاد كه اومده بودم براي زايمان .آروم صدا كردم هركي از دور توي ريكاوري بيمارستان مي ديدم يا مي اومد بالاي سرم صدا مي كردم و باالتماس بهش مي گفتم خانوم يا اقا بچه من سالم است .از همه مي پرسيدم .
يك خانوم پرستاري خنده اش گرفته بود و مي گفت از چند نفر مي پرسي .دكتر بيهوشي هم كه اومد بالاي سرم پرسيدم .تازه يك خانوم پرستار هم كه اومد رد بشه دستش را گرفته بودم و باز هم ازش مي پرسيدم و بهش گفتم تروخدا راست مي گي :كه مي خنديد و مي گفت آره دروغم چيه بعد هم بهش گفتم من مي خواهم بروم پسرم را ببينم كه خنديد و گفت اگه مردي بيا پائين و برو ببينش.
اومدم توي اتاق اما پسرم را هنوز نياودره بودند تو ي اتاق .شوهرم را صدا كردند تا اجازه بگيرند ختنه اش كنند . شوهرم هم اومد و نظر ماراپرسيد و ما هم قبول كرديم .
وقتي آوردنش تو اتاقم همش به مامانم م يگفتم مامان خوشگله نه مامان خيلي قشنگ است نه؟بعد يك مشكلي براي من پيش اومد كه اين شد كه تا 2 ساعت من نتونستم به پسرم شير بدهم . و مارتيا شير نمي خورد و خانوم پرستار مي گفت قهر كرده براي انكه مامانش بهش دير شير داده.
بعد از ظهر شوهرم با يك سبد گل خيلي خوشگل و بزرگ و دوتا كادوي خوشگل تر اومد بيمارستان .
شب تا صبح مارتيا روي تخت خودم خوابيد و هر وقت اراده كرد بهش شير دادم .
چهارشنبه 23 آبان
صبح اماده رفتن به خانه شدم دكترم ساعت 12.5 اومد و من را مرخص كرد من هم يك ساعتي قبل از اون تازه پا شده بودم و راه رفتم .
اصلا مشكلي نداشتم .
خانه كه رفتم هنوز بدنم پر بود از مسكن و مخدر و هيچ چيز نمي فهميدم از بعدازظهر حالم بد شدو درد به سراغم اومد و با وجود مشكلي كه داشتم نتونستم مسكن مصرف كنم .
شب بدي بود تا صبح روي مبل نشستم چون اگه مي خوابيدم نمي توانستم بلند بشم . تا صبح هم پسركم را روي مبل كنار خودم خوابوندم و بهش شير دادم اما خودم نتونستم دقيقه اي بخوابم .
پنجشنبه 24 آبان
حالم بهتر بود چون مسكن مصرف كرده بودم . اما پسرم شب تا صبح گريه نمي خوابيد نمي دونم چرا اما همش مي گفت بايد بهم شير بدهيد يا من نمي خوابم .
شب تعداد زيادي مهمان داشتم كه براي ديدن مارتيا اومده بودند . همان روز هم برايش گوسفند كشتيم .
جمعه 25 آبان
جمعه هم مهمان داشتيم .از وقتي از بيمارستان برگشتم پاهايم شديد ورم كرده مثل توپ شده بود در تمام بارداري اصلا اينقدر ورم نداشتم كه بعد از عمل باز هم گمان مي كنم به دارو ها حساسيت نشان داده بودم . دو روز زودتر از موعدي كه دكترم گفته بود رفتم حمام .اصلا برايم قابل تحمل نبود بنابراين بي خيال حرف دكتر شدم . روي بدنم تاول زده بود بازهم عوارض و حساسيت من به چسب ها با اينكه چسب ها ضد حساسيت بود .
شنبه 26 آبان
رفتم دكتر مارتيا را هم براي چكاپ بردم دكتر .با لباس وزنش 3300 بود دكترش چكاپ كرد . گفت همه چيز خوبه .
ناف مارتيا روز چهارم افتاد و ختنه اش روز دهم .
مارتيا بزرگ شده ديگه من را مي شناسه با چشم اشيا را دنبال مي كنه تا حد زيادي گردنش را نگه مي داره .اما هنوز مشگل خواب داره .جاي واكسن ب ث ژ هم چرك كرد و خشك شد .ديگه بايد برم دنبال پوشك سايز 2 برايش احساس مي كنم كه اين پوشك هاي نوزادي روي پاهايش خط مي اندازه .
سعي مي كنم عكس هاي خوب ازش بندازم اما خودش واقعا از عكس هايش قشنگ تر است .
امروز هم كه رفته بود دكتر (26/09/86) وزنش 5100 گرم بود با لباس .بوقتي باهايش حرف بزنيم سعي مي كنه جواب بده و اصواتي هم از دهانش خارج ميشه .سرش و چشمش را با صدا و تصوير برمي گردانه .وقتي بغلش مي كنم .دلم م يخواهد لحظه ها پايان ناپذير باشند تا بتوانم با تمام وجود احساسشان كنم .
شب ها سخت مي خوابه روزها اصلا نمي خوابه يك نفر را لازم داره كه 24 ساعته مراقبش باشه . من هم خسته و كوفته و مچاله شده ام اما به مدد مادرم ادامه مي دهم مطمئن هستم اگه مادرم نبود من زود از پا در مي اومدم . ازش ممنونم هميشه با من و همراه من بوده و انقدر مارتيا را دوست داره كه گمان مي كنم از من بيشتر دوستش داره .
.بعضي اسباب بازي ها را خيلي دوست داره و وقتي جلويش بگذاريم دستش را حركت مي ده تا اون ها را بگيره و وقتي نمي توانه بعد از دقايقي لجش در مي آيد و گريه مي كنه . عروسك رقصان و موزيكال و جعبه موزيكال را خيلي دوست داره.با يكي از جغجغه ها به خاطر اينكه خيلي رنگ هاي شاد داره .
روزها مي گذرند و با اينكه سخت اما عجيب زود و پسركم داره با سرعت رشد ميكنه اين لحظه ها راخيلي دوست دارم خيلي زياد .دلم مي خواهد تمام شدني نباشند .
براي پسركم از خدا سلامتي مي خواهم و دلم مي خواهد خدا سلامتي و خوشبختي را ازش دريغ نكنه همين طور از مامان بزرگ خوبش كه هميشه پشتيبان من بوده و هست خدا حفظش كنه براي جوجه كوچولوي من .
اگر غلط دارم ببخشيد اگه فرصت بشه حتما ازش عكس هاي جديد مي گذارم .
سلام چند تا سوال دارم لطف کنید بهم جواب بدهید
۱- مارتیا اصلا و ابدا شیشه یا پستانک نمی گیره باور کنید بعضی وقت ها لازم می شه من چکار کنم .
۲-پسرم دائم د رحال زور زدن است حتی وقتی مشکلی نداره داره غرغر می کنه یا زور می زنه مثلا وقتی می خواهد بگه بلندش کنیم زور می زنه نمی دونم این چه مدلی است ؟؟؟در حال شیر خوردن هم همش داره غر می زنه .
۳- پسرم صورت و بدن سفیدی داره اما ازبس زور می زنه همیشه رنگش قرمز است مگر وقتی که چند ساعتی خواب عمیق داشته باشه .
۴- مرتب صورتش را چنگ می زنه و من مجبورم که دستکش دستش کنم .جایی را سراغ دارید که دستکش های خوب و خنک که دست هایش عرق نکنه را داشته باشند که البته کشباف داشته باشه و مرتب از دستش در نیاید .؟؟؟من با این اخلاقش چه کنم انقدر دست هایش سفید است و زیبا است و ناخن های قشنگ و کشیده و باریک داره که می ترسم این روزها بگذرند و من فرصت تماشای دست هایش را از دست بدهم .در ضمن ناخن هایش نرم است هنوز و من تا حالا ۳ بار ناخن هایش را گرفته ام .
سلام باز هم به پسرم به كوچولوي نازم به عشق آسموني ام
سلام مامان سلام عزيزم ممنون از اينكه پيش من هستي ممنون كه اينهمه عشق را با خودت به زندگي مامان آوردي .
چه لحظات ناب و يكتايي را اين روزها با پسركم تجربه مي كنم .بهترين لحظات وقتي است كه مي گذارمش روي شانه هايم و نفس هاي گرمش به صورتم ميخوره اونوقت باور ميكنم كه اين كوچولو اين هديه خدا مال من شده و اون همه انتظار بالاخره به نتيجه رسيده .زندگي را توي نفس هاي گرمش مي شه احساس كرد پاكي و معصوميتش بيشتر از هر چيز من را از خود بيخود مي كنه .
در تمام دوران بارداري نگران خودم و قابليت هاي خودم براي نگه داري مارتيا پسرم بودم .حالا گاه احساس مي كنم نگراني هايم بي مورد نبوده اند وقتي پسركم گريه مي كنه از خود بيخود مي شوم . دست و پاهايم را گم مي كنم .گاه احساس مي كنم من به خوبي مادرم از پس كارهايش بر نمي آيم پس اين دليل اين است كه من كفايت لازم را ندارم .
مارتيا گاهي شبها راحت مي خوابه و گاه ناآرومي مي كنه .با اينكه هنوز كمك هاي مادرم را دارم اما گاه به شدت احساس خستگي و تنهايي مي كنم . نمي دونم گاهي احساس مي كنم حالا حالاها نميتوانم از پس كارها به تنهايي بربيايم .
پسركم در 3 هفتگي رفته دكتر وزنش 4400 گرم و قدش 55 سانتي متر و دور سرش 36 سانت بوده است .
به قول دكترش رشد خوبي داشته . دقيقا احسا س ميكنم لباس هايي كه دوهفته پيش برايش خيلي بزرگ بودند حالا اندازه شده اند .
مي دونم اين دوران شيرين داره به سرعت چشم برهم زدن تمام ميشه .دلم ميخواهد با همه وجودم اين لحظات ناب را احساس كنم . مي دونم تكرار شدني نيست .
چند تا عكس از گل پسرم مي گذارم .






پ.ن: با عرض معذرت از همه دوستاي خوبم كه به ما سر مي زنند من گاهي مي توانم وبلاگ ها را مرور كنم اما متاسفانه نمي توانم نظر بدهم چون سرم خيلي شلوغ است انشاالله پسركم كه بزرگ تر بشه از خجالت همه در مي آيم .
پس ما رافراموش نكنيد .
مامان مارتیا خیلی سرش شلوغ شده
برای همین دیر به دیر میاد این عکسها را امروز صبح از مارتیا گرفته


از امروز آقا پسر ما دارای یک آدرس اینترنتی شد
برای دسترسی به وبلاگ مارتیا کوچولو می توانید از آدرس
http://www.martia.net نيز استفاده كنيد.
پر از احساسات متناقض و باور نکردنی.
پر از همه خوبی ها و دلبستگیها .
پرم از عشق پرم از عطوفت .
پرم از حس لطیف مادری .
مارتیا همه زندگی من شده مارتیا با اون چهره معصوم با اون خنده های همیشگی اش با اون احساس رضایتی که بعد از شیر خوردن در صورتش می بینم من را پر از همه داشته ها و نداشته ها می کنه .
وقتی می بینم راضی است انگار دنیا با من است وقتی می بینم کوچکترین ناراحتی را داره دنیا را نمی خواهم .
این حس مادری است .
شب ها خوب نمی خوابه روزها آروم تر است .من بیخواب و خسته و رنگ پریده و زرد شده ام .میل به غذا ندارم . خیلی خسته ام .اما باز هم سعی میکنم تا اونجایی که توان دارم بایستم ودر این راه باز هم یک چیز کمکم می کند عشق مادری عشق مادرم به من و فرزندم که گاهی گمان می کنم بیش از من مارتیا را دوست دارد .
همه جا عشق مادر و فرزندی محکم ترین رابطه است خدایا این عشق را از من و کوچولویم نگیر .همینطور ازمن و مادرم و از مادرم و مارتیا.
مادر (حالا این کلمه معنی پیدا کرده نه؟)
|
|