|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |




پ.ن ۱:
آقايي با نام پد رمارتيا برايم نظر خصوصي داده بودند كه من اصلا منظورشان رااز سوالاتشان نفهميدم اصلا برايم واضح نبود اگه مي شه اينبار سوالاتتان را واضح تر بنويسيد .
پ.ن ۲:
عكس ها توضيح داره .
پ.ن ۳:
بزودي مي آيم . از كارهايش مي نويسم انقدر شيطون شده اين طلا پسر كه فرصت سر خاراندن ندارم .خانه مادرم هستم و اينترنت اينجا ديال آپ است سر مي زنم به و بلاگهايتان همه را مي خوانم اما براي نظر دادن مشكل دارم به اين دليل كامنت نمي گذارم من را ببخشيد .
می دانی و می دانی و می دانم و می دانند که دوستت دارم. آنقدر که در وصف نمی گنجند .آرزویم پرورش تو است نهال و ثمره زندگی ام .
برای داشتنت و برای بودنت برای بزرگ بودنت خواهم کوشید .برای انکه کودکی خوب و به یاد ماندنی برای انکه نوجوانی پر بار و برای انکه جوانی خردمندانه ای داشته باشی خواهم کوشید تا انجا که در توان دارم .
عشق مادری قابل تحسین است .چیزی نیست که بتوان با هیچ کلمه ای ان را توصیف کرده .اما ساده می گویم بین همه نعمت هایی که خدا به من داده عشق مادری از همه برایم جذاب تر است .
خدایا دوستت دارم .مادر جان دوستت دارم .
پسرم دوستت دارم .هرآنچه خوبی است خدا در درون تو نهاده آنگاه آمیخته به مهر مادری که از مادرم آموختم واقعیتی را برایم ساخته اند که بیانش را توان ندارم .
درست یکسال پیس روز ۱۴ تیرماه هزار و سیصد و هشتاد و شش من به اتفاق مادر و همسرم رفتیم سونو .اون روز درست پیش چشمم است .
یادم است داشتم می رفتم دکتر و به مادر بزرگ گفته بودم می خواهم بگم برایم سونو بنویسه تا بدانم تو بالاخره دختری یا پسر .
ماما بزرگ قول گرفته بود اگه سونو نوشت تنها نرم و سر راه بروم دنبالش .یادم است وقتی رفتم دنبالش تمام موهایش خیس بود تازه از حمام امده بود سریع کارهایش را کرد و اومد بیرون .(شرح کامل اون روز را می توانید (اینجا)را بخوانید ).
همیشه از پسر داشتن می ترسیدم می ترسیدم نتوانم با پسرم درست ارتباط برقرار کنم فکر می کردم مادر هایی که پسر های خوبی بزرگ کرده اند حتما توانایی های خارق العاده ای داشتند .
اما حالا می دانم رمز مادر خوب بودن عشق و علاقه توجه و اهمیت دادن به کودکم است می دانم باید برای کودکم شنونده خوبی باشم تا سخنران خوبی می دانم باید کودکم بداند هیچ کس حتی پدر و مادرش هم کامل نیستند و از ندانستن خودم شرمسار نباشم و به کودکم یاد بدهم همه ما ممکن است خطا داشته باشیم.باید به پسرکم یاد بدهم که باید در مقابل خطاهایش مسئولیت پذیر باشد و یاد بگیرد همیشه در مقابل اشتباهاتش عذر خواهی کند تا راهی باشد برای انکه سعی کند بیشتر و بیشتر بداند .
و اما مارتیا پسرک شیطان من :
اینروزها بازهم شگفت زده شده ام در مقابل قدرت و عظمت پروردگارم وقتی روز به روز می بینم مارتیا دارد بزرگ و بزرگ تر می شه .شاید به نظرتان مسخره بیاید ولی من گاهی اوقات شبها احساس می کنم از صبح که به مارتیا نگاه کرده ام بزرگ تر شده است .
مارتیا روی دوپا می ایستد و خوب و عالی وزنش را تحمل می کنه وقتی زیر بغلش را بگیریم قدم بر می داره .هنوز چهار دست و پا رفتنش کامل نشده بیشتر دنده عقب می ره اما گمان کنم ناگهان بلند می شه و راه می ره .
حرف زدنش هم داره کامل می شه بعضی وقت ها کلمات را بصورت نامفهوم تکرار می کنه و برای خودش حرف می زنه البته ما چیزی نمی فهمیم .اما می دونم این مقدمه حرف زدن است .
عکس های پست قبلی را دیدید انقد رتوی اتاق اینظرف و انطرف می ره که به بن بست می رسه .هنوز هم شبها برای شیر بیدار می شه .
هر جا که برویم انقدربهش توجه می کنند و قربان صدقه اش می روند ! که گاه نگران می شوم .چون می ترسم از روزی که از همین مردمی که امروز (حتی غریبه ها )بغلش می کنند و می بوسندش بی محبتی ببینه .
سخنی با پسرم مارتیا :
عزیز دل مادر پسرک کله قند من :
تقریبا دارم مطمئن می شویم که باید در شهر مادری بمانیم .نمی خواهم بروم جایی که تو مهربونم از ادمهایی که دوستت دارند دور بشوی و از امکانات هر چند اندک شهرمان دور بشی پس زنده باد شهر فیروزه ای ما .


این روزها چیزی که من را سخت شیفته کرده این عشق مادری است چیزی که نمی دانم با کلمه ای می توان کامل آن را توصیف کرد یا نه .
پسرم هنگامی که نوشتن این وبلاگ را برای از تو گفتن و برای ثبت لحظات با تو بودن آغاز کردم درک دیگری از تو و مفهوم زندگی با تو داشتم اکنون می بینم انهمه عشق در ان روزها در مقام مقایسه با عشق واقعی و ملموس امروزم به تو هیچ بوده و شاید بازیچه ای بوده از تصورات من .
عشق مادری بسیار بزرگ و بی انتهاست .بسیار بی شائبه و بی چشمداشت و بسیار زیبا .آنقدر که باید گفت قابل قیاس با هیچ چیز در نیا نیست .
تمام سعی و تلاشم را خواهم کرد تا این عشق را انچنان به تو بنمایم که روزی وقتی اینجا را خواندی با تمام وجود معنای حرف هایم را درک کنی .
حالا که دارم این پست را ویرایش می کنم روز مادر گذشته و من امسال برای اولین بار در این روز به معنای واقعی مادر بودم . من مادر یک پسر کوچک هستم اما به معنای واقعی بزرگ که برای من همه هستی و نعمت هایش را معنی کرده و دوباره جان داده است .
مادر جان دوستت دارم .امسال به معنای کامل کلمه فهمیدم چقدر مرا دوست داری.مادرخوبم روز تو هم مبارک .شاید روزی آدرس اینجارا به مادرم بدهم .اگرچه بارها به مادرم تاکید کرده ام که زندگی من بدون او معنایی ندارد اما بازهم اینجا به مادرم می گویم عزیز دل دوستت دارم .
مارتیا پسر نازنیم
روزهای سختی در پی خواهد بود برای من و پدرت .چون اینبار باهم تصمیم گرفته ایم که کاری را که مدتها و قبل از ازدواج هر دو به ان مصر بودیم انجام دهیم .
در ضمن برای انتخاب شهر محل سکونتمان هم باید تا یکی دو هفته دیگر تصمیم جدی بگیریم .کاری که بسیار سخت است .
پ.ن:از همه دوستهای خوبی که برایم کامنت گذاشتند اس ام اس دادند و تلفن زدند ممنونم عزیزای من روز زن و روز مادر همگی مبارک. بیایید با هم و همگی دست به آسمان بلند کنیم و از خداوند بخواهیم که این نعمت مادر شدن را به همه زنان ایرانی که آرزویش را دارند عطا کنه و هیچ زنی درانتظار فرزند نباشد .آمین
این بهترین تشکر از قادر متعال است بابت داشتن این غنچه های زندگی
دوستتان دارم
|
|