|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
برگشتم اصفهان .همان جایی که خانه مادری است .همان جایی که انگار همه فصل ها را می شه بو کشید همان جایی که با ورودمان باران رحمت الهی بارید و نفس ما بوی پاییز گرفت .اصفهان نه اینکه نصف جهانی تو همه دنیای منی دوستت دارم .می دانم این سالها کم لطفی ها در حقت زیاد شده می دانم مسئولین بدی داری و گریه ام می گیره دلائلشان را که می شنوم اما تو بازهم زیابیی حتی با اینکه فکر های پلیدی برای تو تصمیم می گیرند .
مارتیا امروز ۲۲ ماهه شد .اگر صحبت های و نظریات روانشناسی را در مورد صحبت کردن بچه ها بپذیریم باید بگویم مارتیا از حد هوش و نبوغ فراتر صحبت می کنه و نه به دلیل اینکه من مادرش هستم چنين نظري دارم بلكه در قياس با ديگر همسالان و در قياس با نظريات روانشناسي و كتب متعدد پزشكي این نظريه را دارم .از ساختار جملاتش از تعداد كلماتي كه به كار مي بره و از به كار بردن درست قيد ها صفت ها و زمان افعال .
یکی از دلایلم ساختن کلمات عجیب و غریب است گفتم نانداسا را برای خودش به کار می برد حالا یک کلمه دیگه ساخته :آنداگی شی.که البته این کلمه به خودش دیگران و افعال و مکان ها و .. نسبت می ده .البته وقتی می خواهد خیلی محترمانه بگذاردمان سر کار
مثلا :وای کی اسباب بازی ها را ریخته اینجا مارتیا تو می دانی ؟
بیه (بله )آندا گی شی
مارتیا با بابا رفتی پارک بادی ؟
مارتیا در حال خنده مرموز نه.
پس کجا بودی ؟
آنداگی شی بودم و به ما نگاه می کنه و میخنده .
چنیدی پیش داشتم با قصه و ترفند بهش غذا می دادم همان بازی معروف این غذا مال گربه من است تو نخوری ها .
داشت تو خانه مادر بزرگ از روی صندلی باغ را نگاه می کرد بهش گفتم مارتیا این بقیه غذا باشه برای گربه من باشه .الان صدایش می کنم .راستی تو گربه من ر ا می شناسی می دانی اسمش چیه ؟
مارتیا :بیه .
من :می دانی (با تعجب )بگو ببینم .
مارتیا :استوپیدی
داشتم شاخ در می اوردم از اینهمه اسم های عجیب و غریب که می سازه .
حالا مامانا یک گربه خیالی داره به اسم استوپیدی .
همچنان به شيطنت ادامه مي ده اصلا هم مهم نيست جايي كه رفتيم يا هستيم كجاست انقدر سريع سعي مي كنه از زير و بم همه چيز سر در بياورد كه بعضي وقت ها باعث شگفت ما مي شود .
همچنان عاشق و شيفته كارهاي فني است .فكر كنيد بردمش پارك و ارزويم اين است كه مثل همه بچه ها بدود و بازي كنه فكر مي كنيد چه مي كنه ؟
بهش مي گويم هر كي منو بگيره برنده مي شه .اين شعري است كه با هم مي خوانيم وقتي مي خواهيم به اصطلاح گرگي كنيم .بيا دنبالم ماماني تا بلكه با هم بديم و بازي كنيم اما پسرك من چشمش افتاده به يك اتاقك فلزي كه موتور اب داره و به خاطر خرابي اب از لوله ها نشت پيدا كرده و راهي تو چمنها باز كرده مي روز و خيره مي شه به موتور اب و مي فهمم كه به لوله هايي كه اب ازشان جاري نگاه مي كنم .توضيح مي دهم لوله ها خراب هستند و براي همين اب جاري شده .با چشمهاي سياه جذابش به موتور و لوله ها نگاه مي كنه و بعد مي گه مامان برويم اچار بياريم دودوستش كنيم .بازهم توضيح مي دهم مامان ببين اتاقك قفل داره ما اجازه نداريم برويم داخل ببين فقط اقاي باغبان كليدش را داره اخه موتور برقي است و خطر داره ممكن است بچه ها بروند و به برق دست بزنند براي همين درب اتاقك را قفل زدند خود اقاي باغبان مي ايد و درستش مي كنه .
اما جواب ها من پسركم را قانع نمي كنه دوباره و دوباره مي خواهد بره و موتور را درست كنه !!!
ماوس كامپيوتر را خيلي دوست داره يك ما وس داره كه مال لپ تاپ من بوده اون هميشه تو ماشینمان بود تا دو سه هفته پيش حدود يكماه پيش شب با بابا شهرام رفته بوديم بيرون متوجه شديم در حاليكه خوابش مي ايد داره با ماوس حرف مي زنه: ماوس بخواب شب شده ببين .بخواب پتو بيانداز رويت و بخواب ممنا تعطيل شد !!![]()
امروز هم بين خواب بيداري ظهر يكهو چشمايش را باز كرده مي گويد مامان زنگ بزن به بابادا بگو برايم ماوس بخره .مي گويم باشه مامان زنگ مي زنم ![]()
يك بازي جديدش اين است كه خودش را در قالب ادمهاي مختلف مي گذاره و سعي ميكنه كارهايي را انجام بدهد كه اونها انجام مي دهند مثل من پدرش مادربزرگش و ... .
حتي خانوم برادرم كه باردار است مي گه من ني ني دارم .چند روز پيش سر ميز غذا ديديم بلوزش را زده بالا و به دلش مي گه بخور بعد به ما مي گهويد دارم به ني ني ام غذا مي دهم ![]()
وقتي هم مي ره تو قالب مامانا اونوقت همه كشو دراور مامان را می ریزه بیرون و دیگه هیچ
!!!!
نکته بامزه اینبار مربوط می شه به حدود ۲۰ روز پیش با بابا شهرام رفته بود جایی من هم جایی قرار داشتم و بایدبعد از اتمام کارم تلفن می کردم بیایند دنبالم .وقتی زنگ زدم به شهرام که بیا من اومدم بیرون می گه می دانی پسرت چی می گه ؟
می خندم می دانم دوباره یک حرف بامزه زده .بگو ![]()
شهرام :میگه بابادا شمباد من دلم دوربین می خواهد برایم دوربین بخر .
بابادا: ![]()
![]()
مارتیا :ببین دلم را (بلوزش را زده بالا که بابادا ببینه دلش دوربین می خواهد )
سخنی با منتقدانم
دوست های خوب شماها که می ایید اینجا بدون اسم و گاهی هم با پست الکترونیکتان برای من کامنت می گذارید البته اگر حالت انتقاد نداشته باشید ؟؟؟؟
من شما ها را می شناسم خیلی ها یتان را می شناسنم از ادرس وبلاگ خودتان و بچه هایتان هم خبر دارم .عده ای که بدون اینکه به من چیزی بگویند تو وبلاگ خودشان انتقاد می کنند می خواستم یک پست کامل بگذارم اما بیش از حد تصور گرفتارم (شاید از نوشته های بی سر و ته و ناقصم معلوم باشه )
چرا فکر می کنید ناشناسید و چرا خاموش انتقاد می کنید به قول خودتان اگه ادم وبلاگی را دوست نداره نمی خوانه نه ؟اجباری که نیست هست ؟
اگه فکر میکنید من روش تربیتی ام اشتباه هیت به خودم بگویید (البته اگه مطمئنید که درست فکر می کنید )انتقاد خاموش یک معنی می ده اینکه شماهم به خودتان و شیوه تفکرتان اعتماد ندارید !!!
این تفکر غلط که فکر مکینید قربان صدقه زیادی باعث لوس شدن بچه ها می شه را دور بریزید .هیچ کس از محبت زیاد لوس نمی شود محبت بیجا بچه ها را لوس می کند. محبت زیاد بچه ها را بااعتماد به نفس قوی و مهربان و انسان دوست حتی باهوش بار می اورد .
گاه فکر میکنم این حد هوشی که در مارتیا سراغ دارم فقط به دلیل جو خانه و شرایط محیطی که مارتیا در ان بزرگ شده و محبتی است که هر روز می گیرد بی پایان و بیدریغ از من پدر و اطرافیان .
در این مورد حاضر به شرط بندی ام تنها بچه ایکه سراغ دارم لوس نیست پسر من است و تنها بچه های که د رحال حاضر می شناسم که برای رسیدن به خواسته هایش از ترفند جیغ و لجبازی و قهر استفاده نمی کند و حاضر است استدلال های ما را بشنود .
همین امروز ظهر موقعی که می خواست بخوابدداشت فکر می کرد .بوسیدمش و با موهایش بازی کردم گفت :به گاز دست نمی زنم خطر داره .خوشحال شدم که استدلال هایم را پذیرفته و خوشحالم که به حرف هایم فکر میکند و خوشحالم شاید فردا باز هم برود سراغ گاز اما من بازهم بغلش می کنم می بوسمش قربان صدقه اش می روم و می گویم:نه خطرکانه (به زبان خودش )مامانم اگه درد بوس (این هم اصطلاح خودش است )بشوی چی ما همه ناراحت می شویم .
این عکس به نظر من بهترین عکسش بود با اون نگاه جذاب .خود اقای عکاس می گفت که براي یک بیلبورد تبلیغاتی خوبه باید بفروشیمش به رولان ؟!!!!
فکرش را بکنید روی یک بیلبورد تبلیغاتی توی یک بزرگراه .توی ترافیک بعد ار يك روز كاري سنگين این عکس را ببینید .همه خستگی ها از تنتان در می اید .

و يا اين يكي با اون اب دهن اويزونش

و يا اين عكس ناز كه اخرسر با لباس زير ازش گرفته شد قربان اون چشمهاي سياهت بروم

و یا این عکس یک آقای به تمام معنی .

و اين عكس كه انگار ثابت مي كنه پسر من هزار سال است تو كار ژست گرفتن بوده است .يادتان هست اون وقت ها موهايش همش سيخ سيخي بود .

و اما برا ي دومين بار در ۴ تيرماه سال ۸۸ .۴ تيرماه مارتيا ۲۰ ماه و ۱۲ روزه بود و انقدر توي اون اتليه شيطاني كرد كه حد نداره حالا عكس هارا ببينيد باورتان نمي شه كه ما در طي يكساعت و نيم اونجا چه كارها نكرديم تا مارتيا چند تا ژست گرفت .باور كنيد كه اخر سر ديگه از روي زمين تو هوا جست مي زديم تا بخنده و سرش گرم بشه .گاهي هم بدون لباس و فقط با پوشك بود و حتي شورتي هم پايش نبود خلاصه اون اقاي عكاس هر چي در توان داشت و هر لحظه هاي كه شكار مي كرد ثبت مي كرد تا بلكه بشه ۱۰ -۱۵ عكس از تويش چاپ كرد .
حالا هر فقط عكسش را روي ديوار مي بينه مي خنده و مي گه ني ني مارتيا است رفته عكاسي و عكس گرفته و باز هم مي خنده .![]()
اين عكس را خيلي دوست دارم انقدر نازه كه حد نداره نه ؟

و بین این دوتا عکس زیر با اون ژست های نازش که خیلی دوستشان دارم به نظر شما دومی قشنگ تر است یا اولی .اصلا می شه بینش یکی را انتخاب کرد .توی عکس دومی یک حالتی هست که نمی شه ازش گذشت توی چشمهایش را می گم یعنی این کوچولو به چی فکر می کرده ؟


و این عکس که جز اولین عکس هایش بود و بهش گفتیم مارتیا اینطوری ژست بگیر و گرفت !!!!!!!!!!!!!

و این که عشق من است انقدر این عکسش را دوست دارم . به درد کارت پستال می خوره از بس که نازه شما ببین چه قیافه ای گرفته حالا من هی بگم این پسر من جذاب ترین مرد دنیا است شما فکر کنید من خود شیفته ام
.

بازهم عکس داره در اولین فرصت بقیه را هم می گذارم .
امروز صبح از خواب که بیدار شد دقیقا این جمله را گفت :
دمپایی ها نی نی مارتیا را بیار می خواهد بره رو پشت بوم با بابادا شمباد آچار برداره پیچ را دودوست کنه .
خیلی طولانی است نه ؟برای سن مارتیا تو اون مهد خانوم مدیر ازم پرسید می توانه جمله بسازه مثلا مامان بیا ؟؟؟؟؟؟؟![]()
امروز بعد ازظهر دور میز نشسته بودیم مارتیا داشت جوجه می خورد بشقابش را گرفته طرف زن داییش می گه .بفروای بفروای (بفرمایید )بعد همه می پرند روی سر و کله هاش ماچش می کنند
.
یا اینکه مامانم بهش یک کاسه سالاد داده .طبق معمول می اید تو اشپزخانه و می گه مامان دون من را اون بالا بگذار (روی کابینت باید بشینه )بعد داره سالاد می خوره می گه خیلی خوشمزه بود
.
دوباره مامانم بغلش می کنند و یک عالمه ماچش می کنند .
فکر کنید نشستیم دور میز با خانواده برادرم داریم حرف می زنیم یکباره می گه : چقدر خوشگل شدم![]()
دوباره همه قربان صدقه هاش می روند .
یا داریم تو ماشین می رویم حرف می زنیم یکباره مارتیا می گه :بابادا شمباد (بابا شهرام )برای من ابمیوه می گیری ؟(وای که مامانش ذوق مرگ می شه اخرش )![]()
از حمام اومدیم و داریم لباس می پوشیم و به بدنش لوسیون می زنم کرم صورتش را برداشته می زنه به صورتش و می گه :ماه شدم
.
صبح زود بیدار می شه و می گه بریم پایین بریم پایین بهش می گم همه خوابند برویم همه را بیدار می کنی (برای اینکه خودم ی کذره بخوابم )!!!! بعد می برمش پایین هی داد می زنه مامانم بهش می گه ساکت باش بابا آصف خوابه (پدر بزرگش ) اما گوش نمی ده .بعد تا پدر بزرگش را می بینه داره از پله ها پایین می آید می گه :بابا آصف بیدارت کردم ؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
فکر کنید رفته روی صندلی پذیرایی و چون بلنده نمی توانه بیاید پایین .فکر می کنه چه بکنه زندایی اش را صدا کرده گفته مینا تو بیا کمکم کن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
بعضی وقت ها هم می گه بابادا شمباد خیلی نی نی مارتیا را دوست داره .
خانوم برادرم خیلی دوستش داره امروز بهش می گه تو عزیز کی هستی ؟
می گه :مینا بعد نگاه می کنه به مامان جونش و می گه دون دون (که دل مامان جونش نشکنه )بعد می گه دایی مامان .... دل هیچ کس را نمی شکنه .
می دانید انقدر در طول روز بغیر از خودم بقیه قربان صدقه اش می روند که گاهی فکر می کنم از نظر تربیتی ممکن است برایش مشکل ساز بشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اینهمه قربان صدقه و محبت .و ...
تا حالا نگفتم ما منتظر نی نی هستیم که همان اواخر ابان مصادف با تولد مارتیا به دنیا می آید یک دختر کوچولو .دختر برادرم . نمی دانیم واکنش مارتیا نسبت بهش چه جوری است تا حالا سعی کردیم بهش تفهیم کنیم و تلقین که دوستش داشته باشه .
حالا موضوع را خوب درک کرده یک ایینه قدی تو پاگرد خانه مامانم هست داشته با خانوم برادرم بالا می رفته گفته مینا یک نی نی مارتیا داره.
و در جواب اینکه نی نی اش کجاست گفته تو دلش است .(فکر کنم تو ایینه شکم خانوم برادرم را دیده ).
چند وقت پیش با پدرش رفته بود مغازه ای خرید که گویا یک خانم پیر می اید تو مغازه حالا همش می گه من تو مغازه اقا ننه پی زین دیدم .با من بازی کرد (البته این قسمتش از تخیلات است ).
حالا یک چیز خیلی خنده دار هم بگم .چند روز پیش باهاش در مورد نی نی حرف می زدیم بهش گفتیم بیا برای نی نی یک اسم پیدا کنیم داشت بازی می کرد و خیلی توجه نکرد .دوباره که ازش پرسیدیم اسم نی نی دایی را چی بگذاریم ؟گفت :هزار پا ![]()
![]()
همه عروسک هایش را مادرم برایش اسم گذاشتند .حالا چند روز پیش از خودش یک اسم اختراع کرده برای خودش نانداسا .به خودش می گه نانداسا .
اینهم از پسر شیطان من که فقط خدا می دانه چقدر شیرین و ماه شده و چه بلبل زبانی هایی می کنه
دوستت دارم پسرک من . به اندازه یک مادر عاشق .![]()
![]()
|
|