|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
نمي دانم مطالب من برايت جالب خواهد بود و يا هرگز اين وبلاگ را كه حكم خاطرات برايت داره مي خواني با نه ؟ولي شايد يك روز اين مطالب را بخواني!!!!
وقتي كه مي خواهي تصميم بگيري و عقل و منطق و عرف و نظر اهل فن يك طرف و احساساتت يك طرف باشند تصميم گيري سخت است و مسلم كه هر انسان دانايي بر اساس عقل و منطق و نظر اهل فن تصميم مي گيره اما احساس ...
در دهه دوم مهر بعد از 22 ماه و 21 روز بعد از مشورت با پزشك تصميم گرفتم از شير بگيرمت .و عجبا كه احساسم با من مبارزه مي كرد .شايد تو درنگاه اول و ظاهري خيلي راحت با موضوع كنار اومدي ولي كنا راومدن من با اين موضوع سخت تر از تو بود .در تمام اين ماهها با خيلي ها جنگيدم .اونهايي كه با الفاظ مختلف و تحت عنوان دلسوزي بهم حالي كردند كه از بين رفتي ... رنگ و رويت زرد شده ...و يا حتي اون دوستان خوبي كه در وبلاگهايشان من و تو را كه ديگه بزرگ شدي و مي تواني حرف بزني كاملا، ولي شير مي خوري و شبها بيدار مي شوي گاه با الفاظ تمسخر اميز و گاه با حرف هاي نه چندان زيبا مورد عنايت خودشان قرار مي دادند .
اما من محكم تر بودم و كلي تحقيق در سايت هاي مختلف كرده بودم و دست اخر به نتيجه تا دوسال رسيده بودم .اما پزشك تو من را از همان منحني رشد 75 درصدي ترساند و گفت: تا همان 21 ماهگي كافي بوده و ... .
اما احساسم به من مي گفت كه اينكار را نكنم اما اينبار ديگر با عقل پيش رفتم و بازهم احساسم درست مي گفت .مارتيا هنوز هم دچار اون حساسيت به شير گاو است كه درماههاي اول تولد و تا 6 ماهگي من را واداشت كه لب به هيچ محصولي كه فراورده هاي شير را در خود دارد، نزنم .
بعد از يك روز و نيم تقريبا متوجه شديم و برايم خيلي سخت است حالا كه شير نمي خورد و طلب ”شير خانوم گاوه ” را مي كند .برايش هزار و يك دليل بياورم كه نمي شه يا نداريم يا شير سويا بخور .
تا اينكه چند روز پيش از خواب بعد از ظهر بيدار شدي و گفتي :مي خواهم شير خانوم گاوه بخورم نه شير سويا شير خانوم گاوه !!!!
گاه گاه ناچار مي شوم به خواسته ات تن بدهم و شير خانوم گاوه را بدهم حتي بدون كاكائو و بايد تمام دلم بلرزد كه مبادا ...
حالا خوشحالم از ايكه حرف و طعنه هر كسي در من اثر نكرد و زود تر تور ا از شير نگرفتم .
متاسفانه بعد از اين ماجرا هم دچار سرماخوردگي شدي و بعد هم انتي بيوتيك و بازهم نگراني حساسيت به انتي بيوتيك ها ...
روزهاي سختي بود كه مصادف شد با از شير گرفتن تو و بهانه گيري ها و حساس شدن هايت .
و اما پسركم تصميم گيري بر اساس عقل گاه بسيار سخت است بسيار سخت و نمي دانم چرا وقتي مادر و مي شوي از اين دست تصميم گيري ها زياد در زندگي ات پيش مي ايد بسيار زياد. روزي پدر مي شوي و ... .
مدتها بود به خاطر اين اتفاقات حتي فرصت پيش نمي امد كه بنويسم و 23 ماهگي ات را تبريك بگويم اما يادم نرفته بود كه پسرك من 23 ماهه شد و پسرك 23 ماهه من حالا عاشق ترانه هاي دهه 40؟شدي و شعر آمد آمد بانو دل*كش را از حفظ مي خواني و عاشق لغت زندگي هستي و روزي چند بار به مادر بزرگت پيشنهاد مي دهي كه تو ننه پي زين (پيرزن) شو و من هم اقا پيرمرد بيا برويم با هم زندگي كنيم !
عاشق داستان راكون بد جنس و خرگوش باهوش كتاب” قصه هاي شيرين جهان ”هستي و هر شب تا يكي دوتا داستان را از اين كتاب ها نخواني نمي خوابي .از مجموع داستان هايي كه شنيده اي براي خودت داستان مي سازي و گاهي هم شبيه سازي مي كني به بابادا مي گويي بيا برويم براي راكون بد جنس تله بسازيم تو حياط!!!اومده ترب هاي مزرعه من را خورده .
تو حالا وارد همان دنياي خيال پردازي و قصه پردازي هاي كودكانه شدي اگرچه كمي زود اما حالا توي سرت پر از سوالات ريز و درشت و خيال هاي كودكانه زيبا است .
سعي مي كنم به همه سوالاتت جواب بدهم حتي اگر گاهي جواب هايم نمي تواند ساده و كودكانه باشه .
مثل امروز وقتي از من پرسيدي تردبيل(تردميل) كجا مي ره ؟؟؟؟
ببين عسلك مامان ذهنت تا كجا پيش مي ره كه مي فهمي تردميل وقتي حركت مي كنه بايد جايي بره يا به جايي برسه و من بارها و بارها سعي كردم برايت توضيح بدهم كه هيچ كجا نمي ره و اين يك نوار نقاله است كه روي يك غلتك مي ره و بر مي گرده چي بايد بگم اخه من به تو كوكولوي ۲۳ماهه ؟؟؟؟؟؟
پسركم اينروزها به شدت به بيل مكانيكي علاقه داري و هر جايي بيل مكانيكي باشه تو با نگاه مشتاق بهش خيره مي شوي وقتي بابا برايت در مورد بلدرز توضيح مي ده و اخر سر مي گه بلدوزر دوست بيل مكانيكي لب هايت از خوشحالي باز مي شوند كه اسم بيل مكانيكي را شنيدي .
اينروزها پسر من همه اين ماشين الات بزرگ را با كاربردهايشان مي شناسه مثلا امدي خانه و به من گفتي ماشين سيمان سيمان درست مي كنه تا باهاش خانه بسازيم و ...
دوباره موهايت را كوتاه كرديم و اينبار بيشتر از بار قبل دفعه پيش قول دادم اما فرصت نشد اينبار يكي از عكس هايت را با موي كوتاه مي گذارم تا دوستان من ببينند كه مارتيا با موهاي كوتاه يك مرد كوچولو است كه واقعا جذاب و دوست داشتني است .
البته اين موضوع مو كوتاه كردم پسر من داستاني داره و اونهم بسيج شدن 4-3 نفر است تا بتوانيم موهايت را كوتاه كنيم مامان بابا و شاگرد ارايشگاه و اقاي نظا*رتي ارايشگر وگرنه پروژه اي محال است .
نکته بامزه امروز اینه که چند هفته پیش داشتم کیفم را زیر و رو می کردم که تو کیف پول دستی ام لابلای عکس هایم یک عکس از زمانی ۵-۴ ساله بودم پیدا کردم نشان مارتیا دادم و پرسیدم اگه گفتی این کیه ؟با لبخندی سوالم را تکرار کرد( این عادت همیشه گی مارتیا برای فرصت داشتن وفکر کردن است) بعد خندید و گفت :نی نی مارتیا است .دیگه باورم شد که دوست و اشنا و فامیل و غریبه می گویند شبیه تو است راست می گویند و مارتیا بهش مهر تایید زد .راستش گاهی پدر و مادرم به مارتیا می گفتند :افشان کوچولو اما من با حرف مارتیا واقعا باور کردم که پسرم شبیه من است ![]()
![]()
اینهم نیمرخ پسر من با موی کوتاه این عکس ها مال مراسمی که روزجهانی کودک در شهرک برگزار شد .

اینهم از کاغذ هایی که تو هوا پخش شد و نصیب پسرک من شد .

اینهم تمام رخ پسر موکوتاه جذاب مامان .با عرض معذرت که دور دهانش کیکی بود .

اینهم مارتیا با کتاب قصه های شیرین جهان جلد ۲ درست است کتاب را برعکس گرفته و داره مطالعه می کنه اما با عکس هایش می توانه کل داستان را بازگو کنه .

اینهم پسر شیطان من با بگ گراند حمام رفته سطل بازی را از داخل حمام اورده ببخشید که اینروزها نمی شود تو شرایط بهتری ازش عکس گرفت .


مقایسه کنید شاید اگه این عکس ها نبود خودم هم باور نمی کردم این پسر کچل کوکولوی دوماهه من که داره به احساسات مادر بزرگش تو عکس جواب می دهد حالا داره مردی می شه که می گوید مامان قهوه درست کنیم برویم حیاط بخوریم .بگذریم که قهوه خوردنش اب بازی و شکر بازی و هم زدن و ریخت و پاش بیشتر نیست و اصلا لب هم نمی زنه اما بازی که می کنه با فنجان و محتویاتش ![]()

و یا این یکی را مقایسه کنید با همان عکی تمام رخ .واقعا باور نکردنی که بچه ها اینقدر زود بزرگ می شوند و یک نکته جالب اینکه مارتیای من مدتی است البته بصورت خیلی کوتاه تنهایی می ره دوش می گیره البته با نظارت ما می گوید اب را تنظیم کن و بعد می رود زیر دوش و کلی هم احساس بزرگی و استقلال می کنه و همین استقلال قلب من مادر را می لرزاند .اما هیچ نمی گویم و خوشحالم و برای اعتماد به نفس و توانایی هایش پای کوبی می کنم و با صدای بلند داد می زنم دوستت دارم و خوشحال می شوم .

پ.ن:عنوان پست به همان ترانه خانم دل*کش برمی گردد .
دوست عزیز که به اسم لیلا برایم کامنت گذاشتید ادرس میلتان را بدهید تا برایتان چند تا ادرس بگذارم من نمی دانستم کجا باید جوابتان را بدهم عزیزم .
اما افسوس که زاینده رود خشک است و هیچ کس اطلاعی از سرنوشت انهمه اب جاری ندارد هیچ کس گله نمی کند که اگر باران کم باریده است چقدر ؟یک دوم ؟یک سوم ؟یک پنجم یا یک دهم سالهای پیش حتی باریکه ای اب ؟حتی گودالی برای پرندگان مهاجری نیست که هر سال دسته دسته به اصفهان کوچ می کنند تکلیف بی ابی و بی غذایی پرندگان مهاجر چه می شود ؟چه کسی می داند انهمه اب چه شد ؟؟؟خدایا ...من زاینده رود را می خواهم پر اب ...برای بقای پل هایش ...برای قدم زدن در کنارش ...برای دیدن مرغان مهاجر ...برای پاییز ...برای لطافتش و برای زیبایی هایش ...برای اصفهانم... برای زادگاهم ...که علنا عده ای تیشه بر داشته اند و بر ریشه اش می زنند و سکوت و سکون تنها پاسخ من و همشهریانم است ...ایکاش همه با هم روزی روی یکی از پل ها به سوگ می نشستیم شاید اشک هایمان به اندازه ای بشود که یک لک لک بالهایش را در اب خیس کند .ایکاش![]()
نکند زاینده رود برای مرغان مهاجر پاییزی هم خاطره شود ؟نکند ؟
مارتیا این روزها با بعضی از وسائل نو دختر دائیش خوش است .اونهایی که خانه مامان دون نداره .مثلا صندلی غذا و کالسکه می رود می شینه و روی صندلی غذای دختر دائیش غذا می خوره و کلی کیف می کنه که به قول ما نی نی اجازه می ده از صندلی و کالسکه و ... استفاد کنه .چه نی نی خوبی![]()
در کل خوشحال است که یک بچه داره به خانواده امان اضافه می شود کلی برایش توضیح دادم که دندان نداره و فقط باید شیر بخوره و نمی توانه حرف بزنه راه بره کوچولو و اسیب پذیر است وممکن است رتب گریه کنه و مارتیا را خیلی دوست داره .خدا کنه که همه چیز خوب پیش بره .
و اما یک سوال از همه مامانها چه اونهایی که بچه های بزرگ تر دارند نظرشان را بگویند و اونها که کوچک تر هستند برنامه اشان را
برای تولد دوسالگی مارتیا چه بکنم ؟به نظر شما یک مهمانی خیلی کوچک ؟یا نه ؟بچه ها با تولد دوسالگی اشن چطوری کنار می ایند ؟
برای یکسالگی که مارتیا خسته شد ولی نمی خواهم اینبار اونطوری بشه .در ضمن ما بچه کوچک هم تو فامیل نداریم که بگویم برایش خوب است .پس سن مهمان ها همه بزرگ خواهد بود مگر اینکه مثل پارسال فامیل دورتر را بگویم .؟نظر بدهید لطفا .
راستی مارتیا دوهفته ای هست رفته تو فاز چیه ؟چرا ؟چی بود؟چه صدایی می اید ؟؟؟؟بخصوص به صدا خیلی حساس است .و هر سوالی را ۲۰بار می پرسه من هم با حوصله جواب می دهم مثلا می پرسه چرا این اینجوریه برایش با حوصله و صبر و تا حد ممکن ساده توضیح می دهم .تا حرفم تمام می شه دوباره به من نگاه می کنه و می گه چرا و من دوباره جواب می دهم حتی وقتی ۲۵ بار بپرسه ![]()
.
کافیه کسی یک قولی برای فردا بده .فردا صبح که چشم هایش را باز می کنه یاداوری می کنه .
پس یا قول نباید داد و یا باید عمل کرد .
و اما بقیه عکس ها که قول داده بودم :
خدای من ممنونم .به خاطر پسر خوب و مهربان و زیبایی که به من دادی .خدایا سپاسگذارم که درون مرا پر از شور و عشق مادر بودن کردی تا بالیدن و رشد کودکم را نظاره گر باشم .

کفتم که اقای عکاس پارسالی می گفت عکس های مارتیا را برای بیلبوردهای تبلیغاتی بفروشیم به رولان حالا هم امسالی می گفت این عکس تبلیغ خوبی برای سالیان است .ای بابا ما اینهمه امتیاز فروختیم برویم پولهایمان را خرج کنیم ![]()
![]()

ژست را ببینید مامانی.

این عکسش را هم خیلی دوست دارم بی اندازه زیباست بی اندازه .

و ژست این عکس خدایا... اهان موهایش هم معلوم است چقدر بلند شده بود .

واین یکی هم که با پمپرز و کلاهه ؟چه می شه کرد باید ازش عکس می گرفتیم حتی هنگام فرار از دست مامان و بابا بدون لباس واقای عکاس هر مدلی را قبول داشت .

و این هم که درست در حال فکر کردن است مثل وقتی باهاش در مورد موضوع جدیدی حرف می زنیم .فکر می کنه انقد رقشنگ که شایسته همان پسرک کوچولوی متفکر می شه .
و در ضمن موهایش را هم ببینید .

و این عکس که حتی روتوش نشده اما از معصومیت و زیباییهای جذاب ترین مرد دنیا کم نکرده .از بعضی از عکس هایش دلخورم برای اینکه روتوش نشده زیباترند .

خانومهای محترم اصفهانی شنیده ام در خیابان ملاصدرا و مرداویج مراکز نگهداری برای بازی کودکان هست از همانهایی که می شه بچه ها با والدین بروند و با بچه های دیگه بازی کنند مثل جزیره بازی اما خصوصی. کسی از ادرس اونها اطلاعی داره ؟ممنون می شوم اگه راهنمایی کنید .
|
|