تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 
چقدر بد که یادم می رود همه کارهای مارتیا را وقتی برای اولین بار انجام می دهد بنویسم تا هرگز تاریخ هایش را ا یاد نبرم مثل نقاشی با پاهایش .چند ماهی است که با پایش نقاشی می کنه .نه جایی دیده نه از کسی شنیده خودش تصمیم گرفته که مداد را بگذاره لای انگشت های پایش و نقاشی بکشه .فکرش به جاهایی می رسه که باور نکردنی است 

هنوز ۱۲ ساعت از نوشتن پست قبل نگذشته بود که از خودم پرسیدم چقدر کم د رمورد این کوچولو هایمان می دانیم .در پست قبل حساب کردم همه شعرهایی که مارتیا می توانه از حفظ بخواند .شب که داشتیم می خوابیدیم .دیدم داره مثل کسی که زیر لب حرف می زنه چیزی میگوید .گوشم را بردم جلو دیدم داره شعر گنجشگک اشی مشی را می خواند که یک ماه پیش اهنگش را تو خانه خودمان برایش چند باری گذاشته بودم و تو این یکماه اصلا تکرار نشده بود .فهمیدم خیلی چیزها ممکن است بداند یا از حفظ باشه که من اطلاع ندارم .متاسف شدم از اینکه چقدر کم در مورد بچه هایمان و توانایی هایشان می دانیم . و چقدر هم کم باورشان داریم .

شاید به نظر خیلی از ادمهای عصا قورت داده مسخره بیاید .من با مادرم دوست هستم خیلی زیاد رابط امان بیشتر شبیه دوتا دوست صمیمی بوده و هست  نه ماد رو دختر از اونهمه تکلف و سنگینی که تو رابطه بعضی از ماد رو فرزند ها هست نبوده و من با این قضیه خیلی راحت بودم و همیشه به مادرم و دوستی و اعتمادش وفادار ماندم . دلم می خواهد رابطه من و مارتیا هم همین طور باشه دوستی نزدیک همراه با حس وفاداری و احترام .پس خیلی با هم دوستیم .از اینکه احساساتم را ابراز کنم هیچ ابایی ندارم . از اینکه از سر  کول هم بالا برویم هم ایضا ...

پس داریم شب تو خانه با هم بازی می کنیم . من می خوانم هر کی من را بگیره برنده می شه و مارتیا دنبال من می دود قایم موشک بازی می کنیم . یا اون ببر بادی را به هوا پرت می کنیم و از اینکه معلق می خوره و دوباره با پا فرود می اید می خندیم .وقتی بهم نزدیک می شود که من را بگیره جیغ می زنم البته نه بنفش از اون جیغ هایی که معنای هیجان می دهد .یا وقتی من را پشت پرده پیدا می کند . 

خوابیده ام و مارتیا سوار من است بعد می گوید می خواهم ماساژت بدهم .اول کمرم را ماساژ می دهد و بعد یکباره احساس وحشتناکی می کنم تو انگشت شست پای راستم . یک لحظه شوکه می شوم .بلند می شوم و قبل از اینکه مغزم هماهنگ کنه که این گاز یک دندان تیز پسرانه بود با شیطنت با یک لحن حق به جانب می گوید  :اخه تو خیلی خوشمزه ای

انقد رکه توانایی دارم بوسش می کنم و بهش می گویم اما تو از همه دنیا خوشمزه تری پس باید من هم تو را گاز بگیرم .بعد بهش توضیح می دهم که جوراب چیز تمیزی نیست و نباید تو دهنت بکنی .بعد بهش می گویم اما خیلی درد بوس شدم . جورابم را در می اورم تا عمق فاجعه را ببینم اما شستم لاک داره پس بیخیال می شوم و شستم را ماساژ می دهم .

بچه ها موجودات عجیب و غریبی هستند.مارتیا کوچکتر که بود دکترها را خیلی دوست داشت بعد به شدت از معاینه بیزار شد .چندی پیش بردمش چشم پزشکی برای معاینات روتین سالانه . توی مطب مرتب می گفت بریم خانه امان . بعد هم فکرکنم نوشتم که انگشت اشاره اش را دوبار به طرف یک خانوم میانسال نشانه گرفت که : ببین ننه پی زین را .توی خانه به صورت کاملا فکاهی و شوخی باهاش بازی کرده بودم که خانم دکتر این طوری چشمهایت را معاینه می کنه . توی مطب خیلی همکاری کرد .از مطب که اومدیم بیرون بهش گفتم می توانه برای خوب بودنش جایزه بگیره یا خوراکی در سوپر و یا کتاب که خودش گفت یک کباک خوب می خواهم

برای سرماخوردگی دوشنبه بردمش دکتر پدرش هم نبود و من و مامان جون رفتیم دکتر .از قبل یک جایزه برایش گذاشتم تو ماشین و توی راه بهش گفتم اگه پسر خوبی باشه و با دکتر همراهی کنه تا دکتر بتوانه درست معاینه اش کنه من هم یک جایزه خیلی خیلی خوب برایش دارم .وقتی رفتیم تو مطب زیر گوشش گفتم جایزه خیلی خوب یادت نره .موقع معاینه گوش و حلقش که کلی هر بار گریه می کرد و دست و پا می زد اصلا اعتراض نکرد. موقع نشستن روی ترازو هم که هر بار کلی ادا می امد بازهم هیچی نگفت .من یک دفتر نقاشی پاپکو از اونهاییکه دسته دار است با یک جعبه مداد رنگی کادو شده داشتم .همیشه از این دست کادو ها دارم تا در موقع لزوم ازش استفاده کنم . توی ماشین بهش دادم و خیلی زیاد خوشحال شد  و گمان می کنم این دوبار معاینه بدون گریه و مخالفت باعث می شود تا کم کم دست از این حالت های لجبازی اش هنگام معاینات برداره .

یک نکته خیلی خنده دار اینکه این روزها بینی اش خیلی گرفته و ابریزش داره .امروز امده به من می گوید :مامانا برویم دماغ پزشکی !!!!(این اصطلاح را از روی چشم پزشکی و دندان پزشکی ساخته ).

همه کارتون ها و داستان ها و شعرها یا حداقل ۹۵ درصدشان دچار ایرادات فاحش تربیتی و روانشناسی هستند . در بین داستان های معمول و مرسوم هم که متاسفانه در ایران دستکاری شدند به صورتیکه تمام معنا و مفاهیم خوب را در داستان از بین بردند و فقط تبدیلش کردند به یک فرهنگ ایرانی کاملا همه چیز خوب در پایان .

در بین کارتونهایی که داریم مارتیا دامبو را دوست دارد .کارتونی که ۷۰سال پیش ساخته شده . اما این قدمت چیزی از جذابیت هایش کم نمی کنه . متعلق به کمپانی والت دیسنی است و ما دوبله نشده اش را داریم .یک قسمتی هست که کارگر های سیرک با اواز می خوانند که ما نه خواندن و نه نوشتن را یاد گرفتیم اما سخت کا رمی کنیم و خوشحالیم . به نظر من این بد اموزی داره . مثل اینکه قبلا فکرمی کردم نباید برای بچه ها قصه هایی را گفت که دیوو جن و غول دارند !!

اما حالا دارم به این نتیجه می رم که باید قضاوت را به عهده بچه ها گذاشت و باید بهشان این امکان را داد که خودشان بفهمند غول در دنیای واقعی وجود نداره و غول ها استعاره هستند از انسان های بد سرشت .البته مقالاتی که در این مورد خواندم بی تاثیر نبود . حالا کم کم دارم در مورد خیلی از این بد اموزی ها هم به این نتیجه می رسم .

من مدت زیادی است  برای مارتیا قصه هایی از غول ها می گویم اون داستان دیو سه چشم و پسر هیزم شکن  که تازه فهمیدم قسمت های بسیار خوبش را در داستان های چاپ شده در ایران حذف کردند و کلی تحریف داره و اصلا داستان را از مسیر خودش منحرف کرده و در اصل داستانش قصه دیو و ماهیگیر است که کلی پیام خوب داره اما همه در داستان های ایران حذف شده و تبدیل شده به یک خلاصه بی فایده .

اگر اشکالی نداره در این باره نظراتتان را با من به اشتراک بگذارید ممنون

در مجله شهرزاد ابان و اذر مطلبی از وبلاگ مارتیا چاپ شده بود .ممنون از مونا مامان رادین جان که بهم خبر داد .در ضمن من هم از وبلاگ هایی که می شناختم خاطرات مامان هنا را از بارداری اش چاپ کرده بودند . گفتم که خبر داده باشم .

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 8:3  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
هیچ کلامی توانایی وصف این لحظه را ندارد .

من  مامان افشان نشستم تو اتاق روی پاهایم پسری خوابیده که همه زندگی ام است  .دست هایش را توی دستم گرفتم .به سختی نفس می کشه پره های بینی اش از هم باز شده و لب هایش ورم کرده .گونه هایش گل انداخته و تب داره .پسرکم حرف می زنه و قلبم ریش ریش می شه .مامانا بیا بشماریم (حرف هایش نشان از هذیان داره ) یک     دو    سه     چهار...   ده  .تا ده بیشتر بلد نیست دوباره دوباره ۱۰بار ۲۰ بار

لابلای شمردن می گوید بهم نوشیدنی بده .پایم را بالاتر می اورم با یکدستم سرش را بالا می اورم و با دست دیگه کمی اب پرتقال می ریزم توی دهنش تا مزه بد دهنش و خشکی اش را برطرف کنه .

مامان دستم را بگیر .جرات نمی کنم بگویم دستم را ول کن تبت بالا می ره بیا روی زمین بخواب گرمای بدنم دمای بدنت را بالا می بره .مامانا بیا اینجا بشینیم .تب داره داره هذیان می گوید .من بغض کردم اما باهایش می شمارم و به هذیان هایش جواب می دهم .

 

 در چند روز گذشته مارتیا سرما خورده بود .حالا بهتر شده . سخت بود .خیلی سخت تحمل کردن مریضی اش سخته .الهی هیچ وقت بچه ها مریض نشوند .


این روزها پست های زیادی دیدم از دوستای خوبم که گاه از سن دوسالگی و گاه از شیطنت ها و بازیگوشی های بی پایان بچه ها نوشته بودند .

یادم می اید در وبلاگ یک خانم خواندم که نوشته بود زندگی همه این چیزهایی نیست که من می نویسم و همه شیرین سختی های زیادی هم داره و واقعا همین طور است .

من انموقع خودم را و زندگی واقعی را با نوشته های وبلاگم مقایسه کردم و دیدم این یک واقعیت است .من یاد گرفتم کمتر گله کنم . یاد گرفتم کمتر از زندگی بنالم البته اینجا در وبلاگ مارتیا .

وگرنه مارتیا فقط همین چند جمله و کلامی نیست که شما دوستانم اینجا می خوانید .گاهی انقدر شیطنت می کند که در خلوت خودم گریه می کنم زار زار (شاید باور نکنید )اما به رویش نمی اورم .

یک شیوه خیلی موثر که از اولین روزهای زندگی اش با خودم در پیش گرفتم این بود(یادتان هست شب و روز مارتیا شیر می خورد و گاهی من نیم ساعت هم نمی توانستم برا ی خودم باشم حتی برای دوش گرفتم همیشه با عجله بیرون می امدم چون صدای گریه را از حمام می شنیدم )به خودم می گفتم افشان این بچه فقط ۱۵ روز است امده تو این دنیا    فقط ۴۵ روز است امده تو این دنیا      فقط ... روز است و الی اخر گاهی تا همین الان .

د رعین حال که گاهی بسیار سخت گیر می شوم البته به جا  ولی گاهی مرتب با خودم این جملات را تکرار می کنم تا عصبانی نشوم .

دیروز برای کاری رفته بودیم بیرون از ابتدای سوار شدن می گفت کمر کم من را باز کن .کلی داستان و قصه و مضرات باز کردن کمربند و فوایدش که می دانم فایده نداره و برای سرگرمی بود و ... حواس پرت کردن در راه برگشت  حدود ۱۰ کیلومتری گریه کرد اما من اصلا و ابدا کوتاه نیامدم که از صندلی اش بیاید بیرون با این رانندگی ها و این ترمز های ناگهانی اصلا صلاح نمی دانم جگرم اب شد می توانم بگویم خودم هم داشتم تو دلم گریه می کردم اما به روی خودم نیاوردم و بهش گفتم اصلا امکان نداره و می دانم این اخلاق بدش به خاطر سرماخوردگی هم بود اما گه بیرون می اوردمش دفعه دیگه هم می خواست این کار ار بکند .

باور نمی کنید بعضی از روزها چند بار موقع پایین امدن از میز ناهار خوری و ...!!!!!!!! می افته زمین و اصلا و ابدا هیچ باعث نمی شه که چند دقیقه بعد از میز دیگه ای بالا نرود . شرمنده ام اما برا ی مامانم زندگی نگذاشته نه میز نه مبل نه فرش .مادرم هم می گوید اشکالی نداره بگذار هر دو (مارتیا و سارا ) بزرگ بشوند عوضشان می کنیم .

مارتیا مرتب دنبال پریز برق است درست است  پریز ها محافظ دارند اما ...

می رود جارو برقی می اره مامانم می گوید اشکالی نداره سرگرم می شود می ره درست مثل ما قفل کمد ا باز می کند رابط بر می داره جارو را می کشه تو اشپزخانه چون پریز ها بالاست محافظ ندارند ) و بعد از صندلی بالا می ره تا رابط را بزنه تو پریز برق بعد هم جارو را روشن می کنه و خانه را جارو می کشه .

وقتی خمیر بازی بهش می دهم خمیر ها را بعد باید از وسایل خانه یکی یکی بکنم . !!!!!!!!!

رنگ و مداد شمعی وهم به دیوار ها و فرش و موکت خانه !!!!!!!!!

باید درب ها را قفل کنیم وگرنه د رعرض چشم به هم زدن توی حیاط است .

فقط از چند تا از اخلاق هایش خوشحالم هنوز هم جیغ نمی کشه  . نه و نکن و فعل نهی برایش معنا نداره .نمی گویم مامان نکن چون می گوید :می کنم می کنم می کنم .

روزی هزاربار درب یخچال و فریزر را باز می کنه .می گویم چی می خواهی بگو من بهت بدهم می گوید نه می خواهم یک چیز خوشگل پیدا کنم !!

مرتب شیر را از یخچال بیرون می اورد .روزی ده بار می گوید: خانوم گاوه به من گفته شیر من را بخور  

و از این ده بار لااقل ۹ بارش شیر را می ریزه رو فرش و موکت خانه مامانم .

جالبه دفعه بعد می گوید  :یادته شیر را ریختم رو فرش   مامانا افشان پاک کرد می گویم اره مامان یادم هست . همین دیشب بود .

بعد در عرض ۳۰ ثانیه دوباره شیر را در اثر کم توجهی می ریزه زمین .می روم برس یا ابر بیاورم زمین را پاک کنم  . می ره برای خودش اسکاچ می اره می گوید من هم می خواهم تمیز کنم . انقد راین اسکاچ های نو را از کشو ها ی خانه مادرم اورده و کشیده روی میز که سطح میز صیقلی شده !!!!!!واقعا انقد رچیز کوبیده روی میز که دیگه به میزها نمی شود نگاه کرد .

روزی ۱۵ بار کارتون دامبو (فیل پرنده )را می بینه البته می گوید روشن کن و بعد می ره .

از صبح که بیدار می شود :مامانا بیا برویم بازی کنیم .

تازگی ها هم میزهای عسلی را می گذاره روی میز های جلو مبل و بعد گاو و گوسفندش را می گذاره رویش و می گوید :طویله ساختم  البته رویش هم یک رومیزی می کشه .

همه چیز درست می کنه از طویله تا برج مراقبت فرودگاه .

باور نمی کنید اما گاهی انقد راتاق را به هم می ریزه که چشم از نگاه کردن خسته می شود اتاق را مرتب می کنم . بعددر عرض فقط ۱۰ ثانیه دوباره همه چیز را به هم می ریزه که خودم هم مات می شوم .

تقریبا از هر ۱۰۰ باری که شیطنت می کند لااقل ۹۵ بارش را هیچ بهش نمی گویم .با خودم می گویم بچه است فقط دوسال توی این دنیا است نمی دانه که اتاق شلوغ اعصاب من را به هم می ریزه نمی دانه که نباید درب یخچال را باز بگذار و نباید بره داخل فریزر .قانون های زندگی را نمی دانه .بچه است خوب می شه . .سکوت سکوت سکوت و به دلیل اینکه نه معنا نداره پس سعی می کنم ارزش حرف خودم را حفظ کنم .

یک ترفند دیگه اینه که نکن را به بکن تغییر می دهم .اهان مامان رفتی سر پریز برق اشکالی نداره بکن مامان  اگر درد بوس شدی فقط به من نگو باشه. مامان بازی کن .  .انوقت با حالت اعتراض می گوید  نه نمی کنم نمی کنم .

کار دیگه ای که می کنه مرتب می تابه .خودش می گه بتاب بتاب کردم .بعد می ایسته می گوید چرا زمین اینجوری شد از زمانی که تعادل کافی برای ایستادن پیدا کرده این کار را می کنه باید مراقب باشیم سرش گیج نره و به جایی بخورد .

و ... تو خود حدیث مفصل بخوان

برای همین گفتم گاه گریه می کنم بعد با خودم حرف می زنم ارام می شوم و می رویم روز بعد را با هم شروع کنیم . خنده دارم نه .


دوستای خوبم در پست قبل نوشتم نمی دانم مادر شایسته ای هستم یا نه؟ باور کنید ننوشتم که کسی تاییدم کنه .برای این نوشتم که شک دارم برای این نوشتم که مبادا بد باشم مبادا کوتاهی کنم .

دریک پست د رسه ماهگی مارتیا نوشته بودم دلم می خواهد بعد از شش ماهگی اش بروم سر کار یک کار پاره وقت اما فکرنکنم تا دوسالگی اش بتوانم .حالا چی می گویم فکر نکنم تا چها رساله بشود وبره مهد من بتوانم پایم را بیرون از خانه بگذارم برای کار .

بعد از همه این شیطنت ها باید بگویم وقتی با یک جمله شیرین زبانی می کنه انگار نه انگا رکه مغزم دیگه تحمل نداشه دوباره شارژ می شوم .راستی به نظر شما ماری چه معنایی داره .این نیروی بی پایان کی و چه وقت بوجود امده .

راست مارتیا در حال حاضر ۷ تا شعر را از حفظ است .خیلی خوبه نه .  

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 11:46  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
من  و مادرم و مارتیا داریم با هم می رویم جایی .یکباره صدی اعتراض مارتیا بلند میشه همراه با بغض :دارم اذیت می شوم دارم اذیت می شوم .

من و مادرم با هم :چی شد ؟چی شد عزیزم ؟؟؟؟

کمرکم (کمربند )من را باز کن می خواهم بیایم جیو (جلو )می خواهم رانندگی کنم .

**با اینکه همیشه اصرار و جدیت داشتیم در مورد نشستنش توی صندلی خودش و بستن کمربند اما هنوز هم اصرار داره که صندلی را ترک کنه .

 

یک صحنه دیگه از اون مسافرت درون شهری :

من با مادرم گرم صحبت هستیم .

مارتیا :خدا عاشقتم .

** من هم که مادر کم جنبه شروع می کنم به ابراز احساسات ( شما بخوانید چیزی شبیه جیغ زدن )

وای خدا   عزیز من    خدا هم تو را دوست داره     خدا هم عاشق تو است     من هم عاشق شما هستم    من هم عاشق خدا هستم .


 با پسرم :اینروزها بعد ا زدو سال و با این همه کنار هم بودن برای درمان دردی که همه مسکن ها را با سرعتی هر چه تمام تر پشت سر گذاشته و گوی سبقت را از همه مسکن ها ربوده و پیش رفته تا جایی که با خودش انواع و اقسام ددرهای دیگه را به ارمغان اورده به ناچار و از سر مجبوری برای اینکه بتوانم مادر بهتری باشم .برای اینکه بتوانم به درد کهنه غلبه کنم و به عنوان اخرین راه چاره راهی به غیر از طب سوزنی را پیدا نکردم که بارها و بارها پیش از این نیازموده باشم .

زمان طولانی است مسیر رفت و برگشت دور است و شلوغ .از ترافیک متنفرم وادارم می کند به خاطر شلوغی مطب و پیدا کردن جایی برای پارک کردن دوساعت زودتر راهی شوم و تا برگردم چهار ساعت را ازتو دور بوده ام. این روزها بسیار از هم دور بوده ایم .اینکه بر من دران چهار ساعت لعنتی چه می گذرد گفتنی نیست .فقط چشمان مشتاق تو را می بینم که به محض امدن مامان پشت شیشه برق می زند  و سوال هر روزت که مامان کوگا (کجا ) بودی ؟

سخت است اما باور کن اگر هنوز معده و روده هایم ظرفیتی برای اینهمه مسکن داشتند بازهم صبر می کردم بازهم .

اولین شب به دنیا امدن سارا به علت عدم شیر خوردن خودم پیشنهاد دادم که بیمارستان بمانم .شاید تجربه شیر دادن من می توانست کمکی باشد برای مادرش .و البته که به محض امدن من و تا دو سه بار بعد بسیار خوب شیر خورد و من کلی به خودم بالیدم که سارا حرف عمه خانم را زمین نمی اندازد .بگذریم .مارتیا خواب بود که رفتم  و تصمیم گرفتم که ماشین نبرم می دانستم حتی  ساعت ۱۰.۵ شب هم در ان خیابان نمی توانم جای پارک پیدا کنم .

برادرم گفت من را می رساند اما نخواستم چون از صبح ساعت ۴.۵کلی خسته شده بود و رفته بود و امده بود . زنگ زدم اژانس و وقتی فهمید دیگه دیر شده بود ناراحت شد اما ... به نظرم کار درستی کردم .البته فکر برگشت را نکردم .مارتیا خواب بود که رفتم .به مادرم گفتم صبح زود بر می گردم که مارتیا خواب باشد .رفتم و صبح ساعت ۵ از بیمارستان امدم بیرون زنگ زدم اژانس همیشگی گفت : ماشین نداریم یکی دوجای دیگر بر نداشتند .یا اشغال بود .اخر کار ۱۳۳ وقتی از دور ماشین پیکان قدیمی امد تو خیابان خلوت دلم ریخت پایین .بعد به خودم گفتم با چه جراتی امدم این ساعت توی خیابان ترسیده بودم و ... اما راهی نبود باید قبل از بیدار شدن مارتیا می رسیدم خانه  بگذریم که بعد فهمیدم اقای راننده مرد بسیار خوبی بود و گفت صبر می کند تا من بروم داخل خانه و بعد می رود .وقتی رسیدم مادرم پیش مارتیا خوابیده بود لباسم را عوض کردم دست و صورتم را شستم و خزیدم زیر لحاف تا به حال تنها نبودیم هیچ کدام  هیچ شبی .نفسم تا صبح به سختی بالا می امد وفکرش امانم را بریده  بود و نمی توانستم زنگ بزنم احوالش را بپرسم می ترسیدم صدای زنگ تلفن از خواب بیدارش کند و بفهمد من نیستم . تا صبح به مارتیا فکرکردم د رحالیکه به شدت و سختی می توانستیم سارا را راضی کنیم نخوابد و شیر بخورد و سینه مادر را بگیرد .

خوابیدم و بوسیدمش خوابیدم و نفس عمیق کشیدم لابه لای موهای نرم و نازکش که عطر خوش هلو می داد .از خودم پرسیدم من به معنای واقعی کی مادر شدم؟ اصلا می توانم ادعا کنم مادرم .اصلا می توانم ادعا کنم مادرخوبی ام .تا چند روز عذاب وجدان داشتم .با اینکه مارتیا خواب بود رفتم و خواب بود برگشتم اما خودم چه من که خواب نبودم من که فهمیدم من که دوری اش را با تمام وجود لمس کردم من که هر شب قبل از اینکه بخوابم بارها و بارها دوستت دارم را زیر گوشش زمزمه می کنم و می بوسمش حتی وقتی خواب باشد بازهم می بوسم و بازهم زمزمه می کنم .

کاش شایسته باشم کاش

 |+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 23:32  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

سارا به دنيا امد روز يكم اذرماه ساعت 11:15 صبح و به روش طبيعي .وزنش فقط 2660 گرم و قدش 49 سانتي متر بود رويهم رفته از مارتيا كوچكتر بود .و مشكل ما تا همين امروز صبح 5 آذرماه اين بود كه سارا براي شير خوردن بيدار نمي شد .سينه مادر را نميگرفت و حتي موقع دادن شير از طريق  قاشق هم به خواب مي رفت .روز دوم پزشك برايش شير خشك تجويز كرد البته با قاشق اما امروز پرستار دكتر انقدر خوب توضيح داد براي مادرش كه توانست بهش شير بدهد .

مارتيا خيلي با سارا راحت نيست به محض اينكه سارا بيايد خانه مادر بزرگ يا ما برويم خانه دائي شروع به كارهايي مي كنه كه تا به حال انجام نداده و من مانده ام كه ما چه كار اشتباهي كرديم كه مارتيا براي جلب توجه اين كارها را مي كند .من اصلا د رحضور مارتيا سارا را بغل نمي كنم و باهاش حرف نمي زنم .اما مارتيا بسيار حساس است .

ممنون از راهنمايي هايتان د رمورد روانداز اما در مورد كتاب هيچكس من را راهنمايي نكرد .حالا در مورد اين حساسيت ها هم اگر تجربه داريد خوشحال مي شوم  من را راهنمايي كنيد .

و این هم سارا کوچولو در ۵ روزگی .(البته سارا خیلی کوچولو  است مسلم است که عمه خانوم این عکس را با زوم گرفته )

 


من مادر خوشبختي ام .من زن خوشبختی ام .وقتي پسرم توي خيابان دستم را مي گيرد و مي گويد :مامانا بيا برويم با هم قدم بزنيم .

من خيلي خوشبختم  وقتي پسركم دستش را مي اندازد دور گردنم ولب  هايش را غنچه مي كنه تا من را ببوسه و بخوابه .

من خيلي خوشبختم چون  یک کوچولو می شوم و با پسرم بازی می کنم چون  گاهی ساعتها در روز و گاهی اکثر فرصت ها را با پسرم می گذارنم با هم نقاشی می کشیم با هم کتاب می خوانیم با هم کامیون بازی می کنیم با هم غذا می خوریم با هم رادیو تعمیر می کنیم (التبه دوتایی با هم می زنیم رادیو مادر بزرگ را داغان می کنیم و هنوز هم از تویش صدا د رمی اید ) با هم اب پرتقال و اب هویج می گیریم (اگر مارتیا را در گرفتن اب میوه ها مشارکت ندهیم اصلا نمی خوره برای این اب میوه می خوره که اب میوه گیری ها ناراحت نشوند !!!! و البته بتوانه کاری هم این میان انجام بده )

بعضی وقت ها خوشحال می شوم که وادر دنیای کودکی شده ام .فرصت خوبی است فرصت بی نظیری است بچه بودن .

من زن خوشبختی ام چون خدا بهم این فرصت را داده تا مارتیا را سوار بر شانه هایم کنم و پیتیکو پتیکو کنیم با هم .بعضی از وقت ها هم اون می خواهد من را سوار کنه !!!!!!

من زن خوشبختی ام وقتی می بینم پسرم کودکی می کنه .

خوب می دانم این فرصتی نیست که هر بچه ای داشته باشه .اما ارزو می کنم دعا می کنم که هیچ بچه ای فرصت کودکی  کردن را از دست ندهند .

 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 11:39  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
حالا که دارم این مطالب را می نویسم  ساعت ۴:۴۵ دقیقه صبح اول اذر ماه است .حدود سه ربع ساعت پیش می دیدم که چراغهای بالا و پایین روشن و مرتب تردد هست اول گمان نمیکردم خبری باشه چون برادرم شب ها تا دیر وقت بیدار است .اما بالاخره دیدم انگار رفت و امد ها زیاد شد .حالا خانم برادرم با مادرش و مادرم رفتند بیمارستان گویا سارا در حال به دنیا امدن است .امدم بگم خوشحالم بالاخره داره به دنیا می اید .

فردا صبح مارتیا خیلی هیجان زده می شود ببینه سارا داره از بیمارستان بر می گرده و به دنیا امده .خدا کنه هر دوسالم باشند .آمین

 یک عالمه حرف و عکس از تولدش دارم که فکرمی کنم الان فرصتش نیست می ترسم مارتیا بیدار بشه .

خدا همه فرشته هارا در پناه خودش نگه داره از جمله سارا و مارتیای ما را .

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 4:54  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا