تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام - 152:مارتیا و اغازی برای دوسالگی 10          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 
یادتان هست عناوین پارسال را ده روز مانده به یکسال عاشقی و ...   .

یکی دوروز پیش مارتیا داشت توی اتاق کند و کاو می کرد .یک دفترچه تلفن جیبی پیدا کرد من دیدم قدیمی است .گفت بردارم گفتم مال تو دفترچه را برده پایین و با یک مداد شمعی رفته ایستاده پهلوی خانم برادرم گفته : من اقای رستوارنم چی بنویسم

داریم از پله ها می اییم بالا تا بخوابیم رسم این است که بغلش کنم درخواست نمی کند .فقط همان دفترچه را با یک مداد شمعی می دهد دستم و  می گه :مامانا بگیر اگرنه خسته می شوم ها .

خوابش که می گیره شب ها می اید دستم را می گیره می گوید مامانا برویم مسکاک (مسواک )بزنیم بخوابیم بعد چراغهای نشیمن را خاموش می کنه می گه :ببین شب شده (خودش هم به بیرون نگاه می کنه )ببین شب شده برو بخواب.بعد به همه  have a gook night البته با لحن مارتيا نوشتم .مي گه همه را مي بوسه و مي گه مامانا برويم مسكاك بزنيم و ... .

پارسال  ساق شلواري برايش خريده بودم .براي بچه هاي كه بغل مي شود خيلي مفيد است چون زمستان ها خيلي به كار مي ايد مرتب شلوار بالا مي ره و ساق پاي بچه يخ مي كند .امسال هم برايش گرفتم امروز مي خواستيم برويم معاينه چشم پزشكي براي معاينات دوره اي اون ساق رابا يك سرهمي  هوله اي (هوله با ه درست است دوباره نياييد بنويسيد حوله درست است ) پوشاندم چون باران مي امد اومديم خانه مي گه :من از اينها مثل نگين (دختر دايي پدرش ) پوشيدم .

رفته بوديم چشم پزشكي در مطب دكتر اصلا و ابدا گريه نكرد .خيلي هم با دكتر همكاري كرد .اومديم بيرون و بهش گفتم براي اين خوبي اش جايزه مي خرم يك خوراكي مي خواهد يا يك كتاب .

مي گه :يك كباب خوب(كتاب خوب )خوب هميشه صفت كتاب است .رفتيم نشر نوشته و يك كتاب برايش خريدم از ترانه هاي عاميانه كودكانه .مثل عمو زنجير باف كه خيلي با اوني كه مي خوانيم تفاوت داره وقت كردم اينجا مي نويسم .

خدايا انقدر خوشحال مي شوم و قبلم مي لرزه وقتي اون تصنيف گلهاي خندان صحرايي را مي خواند .ازت ممنونم خدا جون .

راستي مارتيا خيلي هم طبع شعر داره مادرم توي ماشين داشت برايش اون كتاب تازه را مي خواند .يك سري شعرهايي داره با عنوان دويدم و دويدم .

رسيديم خانه مي گويد :دويدم و دويدم پشت خانه مامان دون رسيدم .منم كه خود شيفته جيغ بنفش كشيدم مامان مي بيني چه طبع شعري داره.

چند شب پيش داشتم با كامپيوتر كار مي كردم بيدار شد پرسيد :مامانا صداي چيه ؟چون سر شب صداي ماشين ها توي خيابان مي امد گفتم شايد صداي ماشين هااست مامان شب ها با سرعت توي خيابان مي روند .با حالت خواب و بيداري گفت :نه صداي وسيله است .گفتم اهان صداي كامپيوتر است مي خواهي خاموشش كنم گفت :بيه (هنوز هم بله را همان جور تلفظ مي كنه )

داره با پدرش حرف مي زنه با تلفن البته مي گه بابادا شمباد (انقدر قشنگ مي گويد كه حد نداره )بسه برو ديگه برو سركار .

اهان وقتي خانه خودمان هستيم محال است روزي بابايش از سر كار بيايد خانه و نگويد :بابادا شمباد تو از سر كا راومدي ؟؟؟؟؟

تازگي ها پسرم اب نارنگي مي گيره با اين اب پرتقال گيري هاي دستي .  خودش هم مي خوره .

بهش مي گويم: تو شكلاتي  نباتي   اب نباتي    عسلي    من بايد تو را بخورم .خودش را لوس مي  كنه و با صداي اعتراض اميزي مي گويد من شكلات نيستم من ني ني مارتيا هستم من را نخور

امروز باران خوبي مي امد كاپشن بهش پوشاندم و ساعتي را با پدر و برادرم زير باران ايستاده بود البته اونها زير سقف پاركينگ اما مارتيا مستقيما زير باران .

ماندم بين دوراهي بچه برادرم تا پايان ماه به دنيا مي ايد و من از طرفي  مي خواهم برگردم خانه  .اگر سر وقت معين به دنيا بيايد كه هيچ اما من مي ترسم بروم و زودتر به دنيا بيايد  و من اخرين نفري باشم كه مي بينمش (چه خودخواه ).

خوشحالم بازهم اب به زاينده رود برگشت اگرچه براي مدت كوتاهي !!!!!!

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 23:39  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا