|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
یکی دوروز پیش مارتیا داشت توی اتاق کند و کاو می کرد .یک دفترچه تلفن جیبی پیدا کرد من دیدم قدیمی است .گفت بردارم گفتم مال تو دفترچه را برده پایین و با یک مداد شمعی رفته ایستاده پهلوی خانم برادرم گفته : من اقای رستوارنم چی بنویسم ![]()
![]()
داریم از پله ها می اییم بالا تا بخوابیم رسم این است که بغلش کنم درخواست نمی کند .فقط همان دفترچه را با یک مداد شمعی می دهد دستم و می گه :مامانا بگیر اگرنه خسته می شوم ها .
خوابش که می گیره شب ها می اید دستم را می گیره می گوید مامانا برویم مسکاک (مسواک )بزنیم بخوابیم بعد چراغهای نشیمن را خاموش می کنه می گه :ببین شب شده (خودش هم به بیرون نگاه می کنه )ببین شب شده برو بخواب.بعد به همه have a gook night البته با لحن مارتيا نوشتم .مي گه همه را مي بوسه و مي گه مامانا برويم مسكاك بزنيم و ... .
پارسال ساق شلواري برايش خريده بودم .براي بچه هاي كه بغل مي شود خيلي مفيد است چون زمستان ها خيلي به كار مي ايد مرتب شلوار بالا مي ره و ساق پاي بچه يخ مي كند .امسال هم برايش گرفتم امروز مي خواستيم برويم معاينه چشم پزشكي براي معاينات دوره اي اون ساق رابا يك سرهمي هوله اي (هوله با ه درست است دوباره نياييد بنويسيد حوله درست است ) پوشاندم چون باران مي امد اومديم خانه مي گه :من از اينها مثل نگين (دختر دايي پدرش ) پوشيدم .![]()
رفته بوديم چشم پزشكي در مطب دكتر اصلا و ابدا گريه نكرد .خيلي هم با دكتر همكاري كرد .اومديم بيرون و بهش گفتم براي اين خوبي اش جايزه مي خرم يك خوراكي مي خواهد يا يك كتاب .
مي گه :يك كباب خوب(كتاب خوب )خوب هميشه صفت كتاب است .رفتيم نشر نوشته و يك كتاب برايش خريدم از ترانه هاي عاميانه كودكانه .مثل عمو زنجير باف كه خيلي با اوني كه مي خوانيم تفاوت داره وقت كردم اينجا مي نويسم .
خدايا انقدر خوشحال مي شوم و قبلم مي لرزه وقتي اون تصنيف گلهاي خندان صحرايي را مي خواند .ازت ممنونم خدا جون .
راستي مارتيا خيلي هم طبع شعر داره مادرم توي ماشين داشت برايش اون كتاب تازه را مي خواند .يك سري شعرهايي داره با عنوان دويدم و دويدم .
رسيديم خانه مي گويد :دويدم و دويدم پشت خانه مامان دون رسيدم .
منم كه خود شيفته جيغ بنفش كشيدم مامان مي بيني چه طبع شعري داره.
چند شب پيش داشتم با كامپيوتر كار مي كردم بيدار شد پرسيد :مامانا صداي چيه ؟چون سر شب صداي ماشين ها توي خيابان مي امد گفتم شايد صداي ماشين هااست مامان شب ها با سرعت توي خيابان مي روند .با حالت خواب و بيداري گفت :نه صداي وسيله است .گفتم اهان صداي كامپيوتر است مي خواهي خاموشش كنم گفت :بيه (هنوز هم بله را همان جور تلفظ مي كنه )![]()
داره با پدرش حرف مي زنه با تلفن البته مي گه بابادا شمباد (انقدر قشنگ مي گويد كه حد نداره )بسه برو ديگه برو سركار .![]()
اهان وقتي خانه خودمان هستيم محال است روزي بابايش از سر كار بيايد خانه و نگويد :بابادا شمباد تو از سر كا راومدي ؟؟؟؟؟
تازگي ها پسرم اب نارنگي مي گيره با اين اب پرتقال گيري هاي دستي . خودش هم مي خوره .![]()
بهش مي گويم: تو شكلاتي نباتي اب نباتي عسلي من بايد تو را بخورم .خودش را لوس مي كنه و با صداي اعتراض اميزي مي گويد من شكلات نيستم من ني ني مارتيا هستم من را نخور ![]()
امروز باران خوبي مي امد كاپشن بهش پوشاندم و ساعتي را با پدر و برادرم زير باران ايستاده بود البته اونها زير سقف پاركينگ اما مارتيا مستقيما زير باران .![]()
ماندم بين دوراهي بچه برادرم تا پايان ماه به دنيا مي ايد و من از طرفي مي خواهم برگردم خانه .اگر سر وقت معين به دنيا بيايد كه هيچ اما من مي ترسم بروم و زودتر به دنيا بيايد و من اخرين نفري باشم كه مي بينمش (چه خودخواه ).
خوشحالم بازهم اب به زاينده رود برگشت اگرچه براي مدت كوتاهي !!!!!!
|
|