تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام - 154 :مارتيا وآغازي براي دوسالگي 8          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 

مارتيا كلمات بامزه هاي به كار مي بره مثل فكر كنم و يا لابد .

فكر كنم اين صداي موتو اب بود كه شنيدم .

لابد اين مال مامان دون است .

 


واقعيت اين است كه نمي خواهم ذهنش كوچك و معصومش پر از مسائل ريز و درشت بشه اما گاه ناچار مي شوم براي همين است كه حالا پسرك من علاوه بر اسم انواع اچار و ... اسم ماشين الات ساختماني را هم ياد گرفته .

توضيح اينكه :(يكي از روزهاي اول مهر با بابادا رفته بوديم خيابان وليعصر .سال برنجي شروع شده است )مثل سال مالي شما فرضش كنيد (يعني اينكه ما بنا به رسم خانواده اول مهر هر سال كه برنج نو به بازار مي ايد مي رويم برنج مي خريم .براي مصرف يكسال .)

همه اصفهاني ها مي دانند كه خيابان وليعصر منتهي به ميداني است به نام سبزه ميدان يا عاميانه ميدان كهنه و يا ميدان قيام اينها همه اسم يك ميدان است و باز مدتي است همه مي دانند كه اين ميدان در قديم ميدان عتيق نام داشته و شهرداري چند سالي است در پي ان است كه اين ميدان را كه حالا در زير زمين قرار گرفته احيا كند و من هم كه البته اصلا به اين دولت×مردان و شوراي شهر خوشبين نيستم  و البته از گوشه و كنار زياد هم شنيده ام كه همين چند سال پيش كه ميدان را حفاري كردند بسيار چيزها!!!!در زير زمين يافت شد .و البته مخارج هم با يونسكو است و گمان نكنيم كه اين عتيقه ها صرف هزينه بازسازي مي شود .تا همين سال حدود۹۵ درصد اصفهاني ها حتي نمي دانستند كه ميداني هم بوده به اسم ميدان عتيق در زير ميدان كهنه جديد .(چه شير تو شير شد)

بگذريم رفته بوديم برنج بخريم ماشين را خيلي دورتر از عمده فروشي پارك كرديم كه هر سال مشتري اش بوديم و سفارش شده .در راه برگشت مارتيا متوجه كنده شده وسط خيابان شد .يكباره گفت :ببين  مامانا ايجا (شما بخوانيدش اينجا)را با خاك انداز كنده اند .  

نه عزيز دلم  خاك انداز براي جمع كردن خاك است نه براي كندن زمين .(نمي دانم چرا ذهنش به بيل هم نرسيده بود كه كلي باهاش صميميت داره )

بعد برايش كامل توضيح دادم كه اگه بخواهند اينجا را با خاك انداز بكنند چه معايبي داره و  چقدر طول مي كشه و ... و اينكه اينجور جاها را با بيل مكانيكي مي كنند . در راه برگشت از شانس خوب ما به زير گذر تكميل نشده چهار راه عسگريه كه رسيديم  يك بيل مكانيكي ديديم و اين شد اغاز داستان بيل مكانيكي .

حالا پسر من از اوائل مهر تا حالا داره داستان ساختمان را هر شب و هر روز مي شنوه .و بيل مكانيكي .بلدوزر .ماشين حفاري .ماشين جوش .جرثقيل و اقاي جوشكار وماشين سيمان را مي شناسه و از هم تفكيك مي كنه و ارادت خاصش هم به ماشين سيمان است .

چند روز پيش به مجموعه در حال ساخت سر زديم كه از همه پارك هاي دنيا براي مارتيا جذاب تر بود چون من مرتب براي مارتيا در مورد پي و اسكلت توضيح مي دادم اما شنيدن كي بود مانند ديدن .

اونجا اقاي جوشكار ار ديده كه داشته ميل گرد  و ... جوش مي داده و كلي خوشحال شده و با ماشين سيمان هم صحبت كرده و به بابادا گفته :ازش بپرس خوبي ؟شما كمي تا قسمتي با لهجه اصفهاني بخوانيد .

و رضايت هم نمي داد تا از اين مجموعه دل بكند .

برا ي تولدش من و بابايي  يك ماشين بيل مكانيكي با كاميون گرفتيم از مارك بورودر المان كه جالب هم هست و مي شود باهاش البته به صورت دستي  اجسام را بلند كرد و ريخت داخل كاميون علاوه بر اون يك كتاب دائره المعارف  حيوانات كه  نكته جالبش اين است كه حيوانات را بر اساس رنگ هايشان طبقه بندي كرده از حشره و مهره دا رو ابزي گرفته تا گوشتخوار و درنده و  ... از انتشارات قدياني   و يك پازل 35 تكه درشت كه هر چقدر فكرش را مي كنم دلم راضي نمي شود كه بازش كنم و ذهنش را درگير اون 35 تا تكه بكنم .

ما هر شب يك كباك خوب مي خوانيم البته اين يك گاهي در زندگي ما مساوي مي شود با 10 .و من هر شب زبانم مثل چوب خشك مي شود از بس كه داستان ساختمان  و موتور اب و ... را مي گويم .وباك خوب مي خوانم .

يادتان باشد هر جا توي پارك يك پسر بچه فسقلي ديديد كه به جاي بازي با سرسره ايستاده و محو تماشاي  موتور هاي اب پارك است و مي خواهد” باغبان بشه تا بتواند موتورها را روشن كنه و به گلها اب بده تا خشك نشوند” .اون حتما مارتيا من است .

توي ترافيك امروز مرتب از من مي خواست تا به ماشين پليسي كه جلوي ما بود بگم :چراغ هايش را روشن كنه .و من چقد ردلم سوخت كه چراغ ماشين هاي پليس هميشه روشن نيست تا اين ارزوي كوچك پسرك من براورده بشه .

اصفهان امروز با اصفهان هفته پيش يك تفاوت فاحش داشت  .مردمي كه مشتاقانه به خيابان ها امده بودند تا دوباره اب شدن زاينده رود را جشن بگيرند .مردمي كه درست هفته پيش در همين ساعت ها در خانه ها مانده بودند تا ماهواره تماشا كنند .دو سه روزي است به خيابان ها مي ايند بوفق مي زنند دست مي زنند و شادي مي كنند .سي و سه پل دوباره شد همان سي و سه پل دوست داشتني اصفهان .

اگرچه اين شادي فقط بيست و اندي روز دوام دارد .

يك چيزي بگم و بروم .امروز كه رفته بوديم پارك دوتا خانوم كه خواهر بودند با سه تا بچه اومدند روي نيمكت كناري ما نشستند من مارتيا را ز بازديد موتو اب و الاكلنگ اورده بودم تا چيزي بخوره مادرم برايش انگور اورده بود .اون خانمها براي بچه هايشان پفك .و ... خريده بودند .يك دختر زير يكسال داشت كه برايش پفيلا گرفته بود .به مارتيا تعارف كرد و من تشكر كردم و گفتم مارتيا نمي خوره گفت پفيلا است .من هم گفتم ممنون از اين تنقلات شور بهش نمي دهم .گفت حالا نمی خوره بگذاريد بره مهد .

و من ديگه چيزي نگفتم مي دانيد الان معمولي ترين مهد ها هم خوردن اين جور تنقلات را ممنوع كردندو  دستورهاي غذايي اشان شامل ميوه ها و ساندويچ هاي خانگي است درست است كه شايد در اينده بچه ها ا اين تنقلات بخورند اما ايا شايسته است ما هم زير دوسال و تا وقتي با ما هستند از هر دكه اي كه رد مي شويم از اين تنقلات بخريم .اينجوري فقط ذائقه اشان را عوض مي كنيم و همين كلي برايشان در اينده ضرر داره .

مگه اماده كردن يك ساندويچ پنير و خيار و نعنا .با كمي ميوه توي خانه چقد روقت مي گيره .البته از دست كردن توي جيب و دادن يك ۵۰۰ توماني به اقاي دكه دار سخت تر است و البته به نظر من بچه داري با فست فود و پفك و چيپس بسيار اسان است .

غذاهاي امسال ما براي تولد مارتيا همه از نوع سالاد و  فست بودند .وقتي رفتيم سوسيس و كالباس بخريم مارتيا مرتب مي پرسيد اينها چي اند ؟اينها چي اند ؟

اما براي مارتيا ساندويچ كتلت درست كرديم و انقد رهم با اشتها خورد كه حد نداره و نگفت كالباس يا سوسيس مي خواهد از وقتي مارتيا به دنيا اومده ما مرتب پيتزاي سبزيجات خورديم حتي توي خانه . البته نمرديم اين بار هم از معدود دفعات و شايد هم تكرار نشدني بود كه سوسيس و كالباس خريديم و اگه وقت بيشتري داشتم براي برنامه ريزي مثل پارسال با غذاهاي ايراني و سنتي برگزار مي كردم نه با فست فود .

همين خانوم كه ذكر خيرش رفت بچه اش داشت نارامي مي كرد كه تا پفيلا خورد ارام شد .

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:39  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا