حالا که دارم این مطالب را می نویسم ساعت ۴:۴۵ دقیقه صبح اول اذر ماه است .حدود سه ربع ساعت پیش می دیدم که چراغهای بالا و پایین روشن و مرتب تردد هست اول گمان نمیکردم خبری باشه چون برادرم شب ها تا دیر وقت بیدار است .اما بالاخره دیدم انگار رفت و امد ها زیاد شد .حالا خانم برادرم با مادرش و مادرم رفتند بیمارستان گویا سارا در حال به دنیا امدن است .امدم بگم خوشحالم بالاخره داره به دنیا می اید .
فردا صبح مارتیا خیلی هیجان زده می شود ببینه سارا داره از بیمارستان بر می گرده و به دنیا امده .خدا کنه هر دوسالم باشند .آمین
یک عالمه حرف و عکس از تولدش دارم که فکرمی کنم الان فرصتش نیست می ترسم مارتیا بیدار بشه .
خدا همه فرشته هارا در پناه خودش نگه داره از جمله سارا و مارتیای ما را .
|
+|
نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 4:54  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)
|