تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام - 177: مارتیا و شیرین زبانی های بی پایان          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 

چهار شنبه و پنجشنبه باران اومد باورم نمي شد وقتي باران را ديدم . از پنجره از همان  پنجره اتاقم كه وقتي يك دختر نوجوان بودم و باران و رعد و برق اسمان شب را دوچندان زيبا تر مي كرد مي نشستم توي پنجره و يك دنيا اميد و ارزو داشتم و يك دنياانرژي مثبت از اون صحنه هاي رعد و برق مي گرفتم و عاشق پاييز بودم و عاشق روزهاي ابري .پاييز برايم بهترين و زيباترين فصل بود وقتي برگ هاي رنگارنگ درخت ها روي زمين مي ريخت و من با پا رويشان راه مي رفتم و وقتي بزرگترين و پر ابهت ترين درخت خانه مادري ام (گردو )بدون برگ بود باز هم برايم زيبا بود و با شكوه تر از هميشه  .حالا تو زمستان باران مي ايد اشكالي نداره من راضي ام همه لطف خداست و همه نعمت خدا ولي من دائم يك پسر پاييزي كنارم دارم كه اينروزها بيشتر از هر روزي به من لطف و محبت داره يك پسر كوچولو كه مثل پاييز زيبا و رنگارنگ است يك پسر كوچولو كه مي گويد مامانا عاشقتم ،دوستت دارم . يك پسر كوچولو كه عاشق خانواده و فاميل است و همه را دوست داره . يك پسر كوچولو كه با صورتش دختر داييش را ناز مي كنه  چون مي دانه نبايد ببوسدش و با پشت دست نوازشش مي كنه تا سارا خانم مريض نشه يك پسر كوچولو كه تمام شعر هايي را كه برايش تا به حال خوانديم حتي اگر دوبار بوده حفظ كرده تمام ترانه هايي را كه گوش داده مي شناسه  شعر هايش را حفظ مي كنه و مي ايد تو خانه مي بينم زير لبي مي خواند: مي ايم و مي ايم از راه دور   مي شم و مي شم سنگ صبور

همه اتفاقات و حرف ها را به خاطر مي سپاره و گاهي انقدر زير جزييات را به خاطر مي اورد كه متعجب مي شم .

دفعه پیش که خانه خودمان بودیم به شهرام گفتم بخور سرد را بیاور بگذار تو اتاق .شهرام از من پرسید کجاست ؟گفتم نمی دانم شاید تو کمدهای اتاق ماتیا باشد .شهرام رفت سراغ کمد ها. مارتیا دوان دوان رفته سراغ پدرش و با هیجان می گوید نه بخور تو اشپزخانه است اینجا نیست .من و بابا باور نکردیم با اصرار پدرش را برد تو اشپزخانه .جای بخور را بالای یخچال نشان داد . یخچال بلند است و بخور هم پشت ارامپز و پلوپز و و قوطی های کورن فلکس  جا خوش کرده بود من و بابا مانده بودیم بعد از چند ماه از پایان تابستان چطور هنوز به یاد دارد که پدرش بخور را بالای یخچال گذاشته ؟با اینکه اصلا دید نداشت و ما هم نمی توانستیم بدون اینکه صندلی بگذاریم وب الا برویم ببینیمش .

حالا بشنويد از حرف هايش كه انقدر گاهي بامزه و گاهي انقدر دقيق است كه نه تنها شادي كه تعجب همه را به خاطر دوساله بودنش  به حيرت مي اندازد .

چندي پيش البته هنوز پايم را گچ نگرفته بودم . با مادرم تو ماشين بوديم يكباره مي گه ببين دارم دلم را باز و بسته مي كنم (داشت عضله شكمش را مي داد داخل و دوباره مي داد بيرون ).

دنبال ماژيكش مي گشت من بهش گفتم فكركنم افتاده زير مبل درش مي اره مي پرسم پيدا شد مي گه اره مامانا افشان پيداش كردم آخه من كارمند خوبي ام !!!!!

خانم برادرم هر شب مي ايد خانه مادرم با سارا .يك شب مارتيا وقتي رفت طرف سارا  رو به زن دايي كرد و گفت : ني ني سارا يك كمي بزرگ شده نه ؟؟؟؟

از شيراز بر مي گشتيم خانه خودمان تو را برگشت يك سري پرنده ديده مي گويد :ببين پرنده هاي مهاجر را ببين .

نزديك خانه يك مغازه بزرگ باز شده كه همه چيز داره از شير مرغ تا جان ادميزاد  .داشتيم با مادرم مي گشتبم مارتيا هم ابتداي مغازه چند تا اسب از اونهايي كه حالت الاكلنگ داره ديده  .داشته بازي مي كرده .چند لحظه بعد پسر خاله ام كه با ما بود امد مي گه :افشان يك اقايي امد طرف اسب ها اسب ها را ببينه داشت اسب هار ا نگاه مي كرد و دست مي زد :مارتيا به اقاهه گفت : برو اينها به درد تو نمي خوره برو !!!!!!!!!!

چند وقت پيش عقد عمه مارتيا بود خانه شلوغ بود و مادر بزرگ شهرام رفته بود نماز بخواند  .كنار ورودي زير زمين را كه خلوت بود براي نمازخواندن انتخاب كرده بود .مارتيا وسط نماز رفته به مادر بزرگ پدرش گفته :خانم نيوفتيد تو زير زمين درد بوس مي شويد ها .و مادر بزرگ هم از حرف مارتيا وسط نماز خنده اش گرفته .

ديدم مي گويد من خيلي قوي شدم .مي توانم ديوار را بكنم . من هم از همه جا بي خبر مي گويم بله عزيزم .بعد رفته پشت بخاري خانه مادرم رنگ هاي ديوار ار كه ترك خورده مي  كنه و  مي گه من قوي شدم .

داريم با هم شرط مي كنيم براي انجام كاري مثلا بهش مي گويم من اگر اين را بهت دادم نبايد بلند شوي و بايد با احتياط باهاش رفتار كني مثل ترازو اگه بيافته روي پاهايت درد بوس مي شي قبوله مارتيا :باشه قبول مي كنم .بعد بقال مي شه و مي گه من بقالم ازش مي پرسم كه اقا بقال اگه با خانم سوسكه دعوايت بشه چه كار مي كني پسرم با اينكه بارها داستان را شنيده اما براي اينكه از حرف قصاب و بقال خوشش نمي ايد مي گه بهش دوتا سطل  ماست مي دهم .

راه رفتنش هم موقعی که بهش می گوییم با احتیاط راه برو دیدنی است .مثلا وقتی می خواهد اچار و لوازم بابایش را برای کاری از کمد بیرون بیاره البته با نظارت پدرش پیچ گوشتی ها را دستش می گیره و مثل مورچه را می ره و فاصله ۱۰ ثانیه ای را تو دو دقیقه می رود البته همه این کارها برای این است که بازهم افتخار حمل این لوازم را به دست بیاره اما انگا رداره بمب اتم حمل م یکند .

شب دارم مي خوابانمش به من مي گه بلند شو اينجا جاي بابا شهرام است بلند مي شوم و مي روم كنار تخت مي ايستم مي گه بيا بخواب بر مي گردم تو رختخواب دارم برايش حرف مي زنم بهش مي گويم مامان بابا شهرام رفته سر كار همه ادمها مي روند سر كار  بايد پول دربياورند تا بتوانند غذا و خوراكي لباس و اسباب بازي بخرند اصلا مگه مي شه كار نكرد و ...

بعد ميرسم به خودش مي گويم ببين شما بزرگ مي شوي مثل بابا شهرام مي روي سر كار ازدواج مي كني عصر مي ايي خانه خانمت مي گه مارتيا جون برو سوپر و سبزي فروشي يك ني ني هم داري مثل من و بابا بعد خانمت مي گه عزيزم ني ني را هم با خودت ببر حوصله اش سر رفته تو ني ني را مي گذاري تو صندلي خودش و باهاش مي روي سوپر يكباره به من مي گه :به نظر تو اسم ني ني را چي بگذاريم ؟ مي گويم هر چي خودت و خانمت دوست داري !!!!!!!!!!!!مي گه اسم ني ني ام را مي گذارم ني ني افشان (واي چه پسر مادر شيفته اي است اين پسر من ).بعد به من مي گه براي تو هم نان  دورو كنجدي مي گيرم (واي كه چقد رمن خوشحال مي شوم )مي گويم پس يكي اش را هم بده خانه مامان جون اينها .مي گه باشه مي برم برايش معاينه اش هم مي كنم .(البته خودش ار اينجا پزشك تصور كرده )سعي مي كنم با اين قبيل داستان ها از اينده مي گويم از ناراحتي اش بابت دوري پدرش كم كنم . اما مي دانم خيلي ناراحت است وقتي پايم اينجوري شد جمعه گچ گرفتم و شهرام شنبه امد اصفهان اما مجبور شد دو شنبه براي كاري برگرده .مي گفت وقتي داشتم براي بليط زنگ مي زدم مارتيا گفته نه بليط نگير امشب بيا همه با هم اينجا بمانيم فردا برو !!!!!!!!!!!!!

يكبار هم سعي كردم نظرش را راجع به كار كردنم بدانم برايش از مادرهايي كه سر كار مي روند تعريف كردم با اب و تاب اما در اخر بغض كرد و گفت: نه نرو سر كار !!!!قابل توجه همه مامانهايي هايي كه مي روند سر كار و بعضي اذعان مي كنند كه بچه هااينطوري مستقل بار مي ايند و ... و ....

فكر كنيد به مادر بزرگش مي گويد مامان جان براي خانه ات ماساژور مي خرم بنشيني رويش تا ماشاژت بدهد

مامان جان فريده  ببين چه باد شديدي مي ايد .

خلاصه كه عشقي اين مادر بزرگ و نوه با هم مي كنند كه بيا و ببين .

من هم كه اينروزها مادر يك خرس كوچولو  شدم و جاي همگي خالي دوباره بايد مرتب بغلش كنم و مواظبش باشم و بخوابانمش البته كه بابايش هم بابا مارتيا است و مامان جونش هم مامان جون فريده !!!!!!!!!!!!!!

انچنان به اين خرس كوچولو بچم بچم مي كنه كه بيا و ببين  .حالا اين خرسه خوبه يك گاو داره كه چند روز پيش اون گاوه بچش بوده و مي گفته بگذار بچم علف بخوره !!!!

البته من نقش مقدس مادري را باز مي يكنم براي اين گاو  و خرس و ....

امشب موقع خواب مي گويد :يادت است خرسي حرف من را گوش نكرد انوقت غلت زد از تخت افتاد پايين درد بوس شد امبولانس امد بردش بيمارستان مامان افشان و بابا مارتيا و مامان جون فريده اش هم باهاش رفتند ؟؟؟؟يادته ؟(كلا با ابن طرز حرف زدنش كلي  خوشحال مي شوم براي بچه اي به سن مارتيا اداي اين جملات طولاني و پشت سر هم و هدفدار و بدون اشكالي در اداي تلفظ كلمات واقعا استثنايي است )

ديگه رسيد به اوج خيال پردازي ها و جاندار پنداري هاي كودكانه .

هر بار به بابايش مي گفت بابادا شمباد .اين اسمي بود كه خودش ساخته بود .من هم گاهي تكرار مي كردم يعني انقدر اين شمباد و شمبادو را تكرار مي كرد كه من هم گاهي شهرام را بابادا شمباد صدا مي زدم  .حالا كه ما عادت كرديم  از دفعه پيش كه بابايش امده فقط مي گويد: بابا شهام  .حالا من تا مي ايم اين شهام را ياد بگيرم كلي طول مي كشه .

به شدت هم عاطفي است و همه را دوست دارد كاري هم به بزرگ و كوچك و پير و ... ندارد و به همه محبت مي كند و دوست دارد همه خانه ما بمانند .

اگر چشمم شور نباشه بايد بگويم خوابش كمي بهتر شده از وقتي من پايم را گچ گرفتم بدون اينكه من توضيحي بدهم يا ازش بخواهم خودش مي خوابه و از من نمي خواهد كه بگذارمش روي پاهايم . يا بدون اينكه من چيزي بگويم ديگه موقع بالا رفتن از پله ها به علت تنبلي به من نمي گويد مامانا بغلم كن واقعا متعجبم از قدرت درك و فهم اين كوچولو ها اينقدر درك دارند اما امان از وقتي كه واقعا كوچولو بشوند هيچ منطقي را نمي پذيرند .

راستي گاهي اعصابش از مامان پا گچي خرد مي شود و مرتب مي زند به پاي من و با بغض و نگراني و كمي هم گريه مي كويد برو گچ پايت را باز كن برو اين را باز كن .

اين روزها نمي توانم ببرمش بيرون البته از حق نگذريم هر موقع كار داشتم خانواده باهايم همكاري كردند اما نمي توانم توقعش داشته باشم همه كار و زندگي اشان را بگذارند تا من و پسرم را هر موقع اراده مي كنيم  ببرند بيرون. امروز به من مي گويد مامانا برويم بيرون بهش مي گويم مامان ماشين نداريم مي گويد ماشين تو حياطه !! مي گويم اره مامان ولي من نمي توانم رانندگي كنم .

 خوبه امروز را هم در تاريخ ثبت كنم پسركم امروز 17 بهمن 88 برا ياولين بار ظهر خودش به خواب رفته بود با خرسي خوابيده روي مبل كه همان جا خوابش برد باور كنيد اين از محالات زندگي ما بود تا امروز .

در ضمن بايد بگويم پسر من در 18 بهمن 86 زماني كه 4 روز مانده بود تا 3 ماهگي در حاليكه 2 ماه و 26 روز سن داشت توانست غلت بزند .درست اون لحظات را پيش چشم دارم با شهرام خانه خودمان در اصفهان  .يادت هست شهرام ؟زود گذشت اما همه چيز را به خاطر دارم .(اینجا را بخوانید .)

در ضمن چند روز پيش عكسي ديدم از البوم مادربزرگ مادري ام مال سي سال پيش بود . من (تقريبا در همين سن مارتيا )و برادرم و مادر و خاله ها و مادر بزرگ عكس طبعا سياه و سفيد بود و در اثر مرور زمان كم رنگ شده اما من در نگاه و چشمان و صورت گرد دخترك عكس مارتيا را ديدم و بازهم يكباره ديگر از شباهتش با كودكي خودم شگفت زده شدم .

دوستت دارم كودك من .تو خود مني .صورت گرد و چشمان سياه و موهاي خرمايي ات،تو خود مني، حتي نگاه كنجكاو و موهاي لختت .پسركم دوستت دارم چون با تو دوباره خودم و كودكي ام را پيدا كردم .با تو دارم ارام ارام بزرگ مي شوم در دهه چهارم زندگي ام .

پ.ن ۱: ری رای عزیزم چشم حتما عکس هم می گذارم به امید روزی ک ه با دیدار همدیگر بتوانم عکس فرشته اسمونی تو را با مارتیا اینجا بگذارم .

پ.ن ۲: دوستای خوب به همه سر می زنم اما به دلیل اینکه اینترنتم خیلی کند است نمی توانم نظر بگذارم یا صفحه نظرات باز نمی شه یا وقتی پیام را می نویسم خطا می دهد .درود بر مخابرات .

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 0:30  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا