تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام - هشتاد و نه:تو یک پسری !          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 
این پست باید روز ۱۴ تیرماه فرستاده می شد اما امان از دست نی نی شیطون من .!!

درست یکسال پیس روز ۱۴ تیرماه هزار و سیصد و هشتاد و شش من به اتفاق مادر و همسرم رفتیم سونو .اون روز درست پیش چشمم است .

یادم است داشتم می رفتم دکتر و به مادر بزرگ گفته بودم می خواهم بگم برایم سونو بنویسه تا بدانم تو بالاخره دختری یا پسر .

ماما بزرگ  قول گرفته بود اگه سونو نوشت تنها نرم و سر راه بروم دنبالش .یادم است وقتی رفتم دنبالش تمام موهایش خیس بود تازه از حمام امده بود سریع کارهایش را کرد و اومد بیرون .(شرح کامل اون روز را می توانید (اینجا)را بخوانید ).

همیشه از پسر داشتن می ترسیدم می ترسیدم نتوانم با پسرم درست ارتباط برقرار کنم فکر می کردم مادر هایی که پسر های خوبی بزرگ کرده اند حتما توانایی های خارق العاده ای داشتند .

اما حالا می دانم رمز مادر خوب بودن عشق و علاقه توجه و اهمیت دادن به کودکم است می دانم باید برای کودکم شنونده خوبی باشم تا سخنران خوبی می دانم باید کودکم بداند هیچ کس حتی پدر و مادرش هم کامل نیستند و از ندانستن خودم شرمسار نباشم و به کودکم یاد بدهم همه ما ممکن است خطا داشته باشیم.باید به پسرکم یاد بدهم که باید در مقابل خطاهایش مسئولیت پذیر باشد و یاد بگیرد همیشه در مقابل اشتباهاتش عذر خواهی کند تا راهی باشد برای انکه سعی کند بیشتر و بیشتر بداند .

و اما مارتیا پسرک شیطان من :

اینروزها بازهم شگفت زده شده ام در مقابل قدرت و عظمت پروردگارم وقتی روز به روز می بینم مارتیا دارد بزرگ و بزرگ تر می شه .شاید به نظرتان مسخره بیاید ولی من گاهی اوقات شبها احساس می کنم از صبح که به مارتیا نگاه کرده ام بزرگ تر شده است .

مارتیا روی دوپا می ایستد و خوب و عالی وزنش را تحمل می کنه وقتی زیر بغلش را بگیریم قدم بر می داره .هنوز چهار دست و پا رفتنش کامل نشده بیشتر دنده عقب می ره اما گمان کنم ناگهان بلند می شه و راه می ره .

حرف زدنش هم داره کامل می شه بعضی وقت ها کلمات را بصورت نامفهوم تکرار می کنه و برای خودش حرف می زنه البته ما چیزی نمی فهمیم .اما می دونم این مقدمه حرف زدن است .

عکس های پست قبلی را دیدید انقد رتوی اتاق اینظرف و انطرف می ره که به بن بست می رسه .هنوز هم شبها برای شیر بیدار می شه .

هر جا که برویم انقدربهش توجه می کنند و قربان صدقه اش می روند ! که گاه نگران می شوم .چون می ترسم از روزی که از همین مردمی که امروز (حتی غریبه ها )بغلش می کنند و می بوسندش بی محبتی ببینه .

سخنی با پسرم مارتیا :

عزیز دل مادر پسرک کله قند من :

تقریبا دارم مطمئن می شویم که باید در شهر مادری بمانیم .نمی خواهم بروم جایی که تو مهربونم از ادمهایی که دوستت دارند  دور بشوی و از امکانات هر چند اندک شهرمان دور بشی پس زنده باد شهر فیروزه ای ما .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 13:40  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا