<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مارتیا پسر دوست داشتنی ام</title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/</link>
<description>مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 08 Sep 2010 13:58:20 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>214:قصه گو</title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-225.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پسرکم قد می کشد ،پسرکم بزرگ می شود .پسرکم حرف های باور ناکردنی می زند .ایرادات به جا و منطقی می گیرد از هر چه به نظرش نادرست بیاید .راز و رمز دلبری را هم خوب می داند و دلبری می کند .منطقی شده و حرف های مرا به گوش می خرد . گاهی هم لجباز می شود و یک دنده .بعد از این همه مد ت امده ایم خانه ؛می خواهیم کمی ارامش کسب کنیم بعداز ان همه ماجراهای بنا و کاشیکار و نقاش و لوله کش و نجار و ...  . امده ایم تا لختی در این سرزمین گرم و شرجی به دور از هیاهوی صنعت و زندگی های پر مشلغه نفسی بکشیم تا نفسمان بوی دلتنگی خانواده و شهرو دیار بگیرد و باز برگردیم . و باز هم بدویم .اینجا امده ایم تا وقفه را تجربه کنیم .از ابندای امسال تا به حال پسرکم سه داستان گفته .باید اسمش را در رده کوچک ترین قصه گوی جهان ثبت می کردیم . یادتان می اید انوقت ها حدودا یکسال و نیمه بود .که ماجرای سماور را گفت  از ابتدای امسال سه داستان گفته که با کمال تاسف فقط دوتای انها در دفتر خاطرات من ثبت شده است .یکی را یک روز شلوغ گفت در هیاهوی زندگی شهری و در ماشین در مورد یک کبوتر نیمی از صدایش را حتی نشنیدم اما دوتای دیگر را ثبت کردم .اولی د رباره یک زنبود بود .درست است که مقداری از ان اقتباسی بود از یک متل ایرانی اما باز هم عالی بود .و اما امشب در تخت خواب بدون اینکه من در ان تخت 130 سانتی بخوابم .(استدلال هایم را برای نرفتن داخل تختش پذیرفت )برایم تعریف کرد . داستانی که با همه کاستی هایش برای کودکی به سن مارتیا در حد شاهکاری است ادبی .داستان در هر حال وبر خلاف داستان های سال گذشته پایان دارد . اگرچه پایانش چندان هم کامل نیست .شخصیت داستان که خرسی بزرگ و چاق است ( که همان خرسی بزرگه خودش) در همه جای داستان مشخصه اش را حفظ می کند .و بازهم تاکید می کند که خرسی چاق است . خرسی پدر و مادر دارد .دلایل بسیاری دارم که مارتیا مفهوم خانواده را خوب می داند . به نظم برایش مفهومی از عشق و وابستگی  دارد .و البته در نهایت مادر است که تصمیم می گیرد ( باور کنید خانواده ما زن سالار نیست .)داستان را در زیر بخوانید و بعد هم دلایل من را برای اثبات اینکه مارتیا به مفهوم خانواده علاقه شدیدی دارد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یکی بود یکی نبود ،غیر از خدای مهربان هیچکس نبود .یک خرسی بود خیلی شیطان بلا بود .بابایش گفته بود نرو سر کولر.یکروز رفت رو پشت بام دید  درب پشت بام باز است .رفت بیرون .دید کولر خاموش است .رفت ماجرا را برای بابایش تعریف کرد .بابایش امد رو پشت بام و دید کولر خاموش است گفت : کی کولر را خاموش کرده .رفت پیش مامان خرسی چاقه .مامان خرسی امد رو پشت بام دید کولر خاموش است . گفت کی اینکا رار کرده برم دعوایش کنم .قصه ما به سر رسید کلاغه به خانه اش نرسید .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در ماشین با هم هستیم .ظبق روال گذشته باز هم ترانه نازگلک را می شنویم .مارتیا می پرسد : مامانا پس خانمه کجاست ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کدام خانم عزیزم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همان خانمه،نازگلک ،؟که این اقا داره برایش می خواند ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;باورم نمی شه که تا این حد می فهمه .می گویم خودش نمی خوانه عزیزم .این اقاهه دوستش داره داره برایش می خواند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;30 الی 40 ثانیه بعد از سکوت می گوید : اینها یک خانواده اند .می پرسم کی مامان ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گوید همین اقاهه با نازگلک ( می فهممم که خانواده را متشکل از مرد و زنی که همدیگر را دوست دارند می شناسد .)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بازهم همان هیجانات مادر خود شیفته من را می گیرد و قربان صدقه اش می روم . می گویم اره عزیزم ،پسر خوبم ،نازگلک من می دانی تو هم نازگلک منی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می خنده و می گوید :نازگلک مامان فریده هم هستم ، تو هم ناز گلک بابا شهرامی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گویم تو هم نازگلک بابا شهرامی عزیزم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سارا هم نازگلک مامان فریده است .زن دایی مینا هم نازگلک دایی است .و من می خندم و قطره ای اشک شوق از درک بالای پسرکم که انروز ها حدود دوسال و نیم داشت کنار چشمم جمع می شود .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;باز هم با هم تنها در ماشین نشسته ایم .از ایینه ماشین می بینمش که پشت چراغ قرمز به ماشین بغلی نگاه می کند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گوید : اینها یک خانوده اند یک زن و مرد با بچه اشان .می گویم اره عزیزم .ناراحت می شوم شاید جای خالی پدر را حس می کند .می گویم من و تو و بابا شهرام هم یک خانواده این سه تایی مگه نه مامان .می گوید با مامان فریده ( انقدر این مادربزرگ و نوه عاشق هم هستند که حد نداره .هیچ کدام هم به هیچ قیمتی خاطر هم را مکدر نمی کنند . )می گویم :اره یادم نبود مامان فریده هم هست که خیلی دوستش داری عزیزم . و این بار خانواده ما چهار نفری می شه با حضور مادر مهربان من .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مارتیا به مهد نمی رود .دوستان عزیزم من نمی توانم قیمت مهد و پرستار و غیره رابرایتان بنویسم چون هم مهد ها با هم تفاوت دارند و من هم از قوانین انها که ایا اجاره داشتن پرستار خصوصی را دارید یا نه ندارم .در ضمن به نظر من بهترین راه گرفتن پرستار است در خانه خودتان و در حضور مادر و یا مادر شوهرتان .در خانه خودتان نوشتم چون جابه جایی ها برای بچه ها زیاد قابل قبول نیست .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در ضمن ماجراهای مهد کودک مفصل است باید بیایم بنویسم .اواخر این هفته می رویم مسافرت احتمالا پنج شنبه .تا یکشنبه هفته اینده با مارتیا و مادرم و شهرام و یکی از بستگان نزدیک .می خواهیم برویم و کمی بیاساییم .کمی اب و هوا عوض کنیم . بایدبگویم صنف محترم بساز و بفروش و معمار و غیره بابا دمتان گرم عجب اعصابی دارید . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 08 Sep 2010 13:58:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourbaby&amp;postid=225</comments>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-225.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>213:چالش </title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-224.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دیدید یک کوچولوی دوسال و چند ماهه با اون زبان شیرینش چطوری صبر و تحملتان را به چالش می کشه . باید صبور بود باور کنید من که صبوری می کنم شمارا نمی دانم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیدید یک پسر بچه دوسال و نه ماهه چطوری مامانی می شه .بند کفشش را هم مامانش باید ببنده و لیوان آب را هم مامانش باید بده دستش البته مامانش هم باید پر از اب کرده باشه اون لیوان را .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از همه بدتر به چالش کشیدن مغر بدبخت مامان است .مامانا چرا فضا اسمش فضا است : حالا خر بیار و باقالی بار کن ! حالا شما بگویید من بروم یقه هوشم را بگیرم یا فرهنگستان ادب را یا پسرم را ؟چطوری توضیح بدهم که اسم قراردادی است و هر چیزی یک اسم داره مثل شما که بهت می گویند :مارتیا .خوب می گویم و صد تا دلیل و برهان می اورم و به خیال خودم  عجب شاهکاری کردم .حالا وقتی می پرسه چرا قراردادی است چی بگویم ؟&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و بعد صد تا چرای دیگه انوقت صبر و تحمل و مغر و فکر و آرامش و همه سر تا پایم به چالش کشیده می شه . اینجور وقت ها دلم می خواهد اسم فضا تربچه ای !دمپایی کهنه ای !چیزی بود دیگه .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من و مادرم داریم متناوبا قربان صدقه پسرکم می رویم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مارتیا : &lt;STRONG&gt;من پسر هر دوتاییتان هستم&lt;/STRONG&gt;. (احتمالا تو دلش گفته بس کنید دیگه )&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مارتیا روی مبل خوابش برده من میز را کشیدم جلوی مبل و دوتا بالش گذاشتم که غلت زد نیافته. بیدار می شه و دلیلش را می پرسه برایش توضیح می دهم . خوشحال می شه .می فهمم از اینکه بهش اهمیت دادم خوشحاله . می ره یک بالش دیگه می اره و به مامان بزرگ می گه :&lt;STRONG&gt;مامان فریده برو کنار&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;بنشین من یک بالش بگذارم اینجا تا ست بشه&lt;/STRONG&gt; .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند شب پیش دوباره در تلویزیون یک خانم محترم عصبانی شد و به طرف مقابل فرمود: خفه شو !پسرک دوسال و نه ماهه ما هم که به نظرش جالب امد .چند بار این فعل زیبا را نثار مادر گرامیشان کردند . توی دلم از خنده داشتم می مردم اما به رو نیاوردم دیدم کوتاه نمی آید سرم را بردم تو صورتش  و گفتم مامان این خانم حرف زشتی زد حرف بدی که ما تو خانه ا مان نمی زنیم و دوست نداریم تو تکرارش کنی انقدر با جذبه بود که برای بار اول از خودم خوشم اومد پسرم ساکت شد و دیگه نگفت :&lt;STRONG&gt;مامانا خفه&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;شو .&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینروزها بخشی از خانه مادرم درگیر کار بازسازی است و مارتیا از اینکه هر روز صبح عده ای با دستگاه های جدید و نردبان و ... می آیند خوشحال است . خیلی زیاد . خودش هم از صبح به کار همه اوستا ها به خودش نظارت می کنه انقدر راه می ره که ظهر و شب سریع خوابش می بره . روزهای اول اما نگران بود که مبادا خانه خراب شده و دیگر هرگز درست نشود . راه می رفت و می پرسید چرا خانه امان را اینجوری می کنند ؟ حالا که خراب کاری ها تمام شده و داریم می  رسیم به مراحل تعمیر گویا دریافته که همه چیز ممکن است مثل روز اول شود . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بزودی عکس می گذارم .البته امیدوارم فرصت کنم . دوستای خوبی که در این مدت سراغم را با کامنت و اس ام اس گرفتید ممنونم  و دریا جان شرمنده ام ؟باور کن قد یک دنیا . &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; height=18&gt; می رو خانه خودمان یک ده ورز دیگه و باهات تماس می گیرم تا کاری کنم کارستان . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Aug 2010 21:00:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourbaby&amp;postid=224</comments>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-224.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>212:با پسرم از این روزهای پر از عشق </title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-223.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;شب در سکوت و خنکای باور نکردنی این شب های امرداد ماه در خانه باغ مادر بزرگ و پدربزرگ صورت به صورت هم گذاشته ایم با لحن متفکرانه بزرگ مرد کوچک من رو به مادرش می گوید : &lt;STRONG&gt;مامانا می دانی&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;به نور ماه می گویند مهتاب ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من که مادرم و پر از احساس خوب همیشگی از مادر بودنم غرق در شادی از اطلاعات ریز و درشت پسرکم می شوم .می گویم اره مامان می دانم .حتما می دانی که به نور خورشید چی می گویند : و جواب می شنوم :&lt;STRONG&gt;آفتاب&lt;/STRONG&gt; .&lt;STRONG&gt;همان که من تو ماشین می گویم اذیتم می کنه&lt;/STRONG&gt; .  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و من یک فکر به ذهنم می رسه حالا که هست چرا خودش ندانه . بهش می گویم مامان می دانی تو مثل ماه و خورشید می مانی ؟ می دانی چرا ؟تو به زندگی من و بابا نور پاشیدی درست مثل خورشید و ماه که به روزها و شب های ما نور می دهند . تو هم مثل اونها هستی زندگی من و بابا را نورانی کردی .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;می شنوم &lt;STRONG&gt;باشه&lt;/STRONG&gt; .سکوت سنگینی بین ما حکمفرما می شه من دارم نفس های این الماس درخشان را بو می کشم و که متوجه می شوم در کسری از دقیقه نفس هایش سنگین می شه و به خواب می ره .از خودم بابت اون حس خوبی که بهش موقع خواب دادم ممنون می شوم و از یادواری لحن باشه گفتنش که حکایت از  شادی و رضایت داشت قند توی دلم اب می شه .برای سلامتی اون و همه بچه ها دعا می کنم و به خواب خوبی می روم خوابی که پر از ارامش است . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Aug 2010 10:32:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourbaby&amp;postid=223</comments>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-223.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>211:مهد کودک مارتیا </title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-222.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;مگر نه اینکه : من مادر توام .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; مگر نه اینکه من و تو حالا درست سه سال و و اندی است که داریم با هم نفس می کشیم .با هم صبح را آغاز می کنیم و شب را به پایان می رسانیم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مگر نه اینکه تو نفس منی ،تو تجسم زندگی سی و چند ساله منی ،تو ... تو با سایز 98 و وزن پانزده کیلو .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مگر نه اینکه نفس های بیقرار من با نفس های تو آرام می گیرند .  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مگر نه اینکه تا امروز که دوم مرداد سال هشتاد و نه است و تو درست دو سال و هشت ماه و یازده روزه هستی ،حتی یک روز از هم جدا نبوده ایم ، یکروز که هیچ ، بیشترین زمان جدایی امان همان یکم آذر ماه بود که سارا به دنیا آمد .همان شب که بعد از خوابیدنت رفتم و صبح هنگام برگشتم .همان شب که ساعت 5 صبح با تاکسی بی سیم مسیر نسبتا طولانی خیابان شمس آبادی را تا خانه مادربزرگ با یک پیکان قدیمی که صدای موتور و زیر بند قدیمی اش سکوت خیابان ها را در هم می نوردید آمدم .آمدم تا کنارت باشم تا مبادا بیدار شوی .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مگر نه اینکه صد بار به خودم در آن گرگ و میش صبح لعنت فرستادم که چرا تنبلی کردم و ماشین را با خودم نیاوردم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مگر نه اینکه همه دلهره و و اضطرابم را فرو بردم و به خودم گفتم ک که نفس های تو آرامش بخش خواهند بود . و چقدر نذر و نیاز کردم تا سالم برسم به تو . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مگر نه اینکه دلم ،قلبم ،احساسات و عواطف مادری ام می خواهد تا ابد در کنار من و با من باشی . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ولی  مگر نه اینکه من و تو د رجمع زندگی می کنیم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مگر نه اینکه انسان ها کامل ترین موجودات اجتماعی عالم اند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مگر نه اینکه در روزگار نانو و اتم و اینترنت راه ترقی و تعالی از جامعه و جمع آغاز می شود . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مگر نه اینکه ، باید برای دانستن از گفتگو و خواندن و از تجربه و از آزمون و خطا استفاده کنی .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مگر نه اینکه  گفتگو با انسان های فرهیخته ،تجربه از محیط خارج . آزمون و خطا از از محیط  محیط وسیع و پر از فرصت های گوناگون آغاز می شود . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و اما من با همه کاستی هایم و توانایی هایم امروز مادرم . مادر پسرک  دو سال و هشت ماه و یازده روزه ای که دوست داشتنی ، توانا و به زعم دیگران باهوش و خلاق است . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سخت بود و دشوار .الان هم هست . مدت هابود ،باورش سخت است !یکسال و اندی است ،دارم می گردم ،می پرسم ،می بینم ،تحقیق می کنم و دست آخر رسیدم به اینجا ، به مهد و پیش دبستانی سینا . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زیاد پرسیدم و زیاد  تحقیق کردم . حتی وقتی اردیبهشت ماه آمدم اینجا بازهم دودل بودم . بازهم پرسیدم .بازهم از کنار هر مهدی که گذشتم پاهایم لرزید !بروم ؟ببینم ؟بپرسم تا بدانم .  می دانم امکانات  این کشور و شهر محدود است . می دانم هیچ کجا کار خلاقانه ای انجام نمی شود .اما برای همه آن هایی که پیش تر برایت گفتم احتیاج به تعامل است و ابتدا تعامل با همسالان .اینجا را انتخاب کردم فقط به یک دلیل .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زرق و برق و تبلیغات و حرف  و حدیث های دیگران نشنیدم و ندیدم . ستاره هایی که اینروها باب شده اند پیش چشمم نیامد  و نور مهد های سه ستاره خیره ام نکرد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من به یک دلیل اینجا امدم .محبت مدیر و کارکنان .هیچ چیز به اندازه  رفتار خوب روح یک کودک را اغنا نمی کند و من شیفته رفتار مهربان و آرام مدیر و مربیان شدم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همین دلیل من را به اینجا رساند: ( به جایی که  اصلی ترین نیاز کودک توجه می شود  ) محبت  و رفتار ساده و مهربان و محیط تحت کنترل .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;محیط پر از مهر برای تعامل با همسالان ،برای پیمودن نخستین گام های رفتار اجتماعی  برای من ایده آل بود . امیدوارم که در انتخاب اشتباه نکرده باشم .امیدوارم که ظاهر امر با باطن یکی باشد و امیدوارم پسرکم انچه را که می آموزد در  ابتدا عشق باشد .همان که خوبند مگر خلافش ثابت شود . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شنبه دوم مرداد 89 .در اتاق مدیر مهد . منتظر برای پسرکی که هر از گاهی یادش می افتد مادرش باید باشد می اید مادر را می بیند دستی به صورتم می کشد و می خندد. من را می بیند که گاهی کتاب می خوانم و گاه می نویسم و دوباره می رود . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Jul 2010 11:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourbaby&amp;postid=222</comments>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-222.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>210:گزارش تصویری دختر دائی و پسر عمه </title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-221.aspx</link>
<description>اینهم از تصویر پرنس و پرنسس خانه ما . این تنها عکس جدید بود که از سارا داشتم و دوتا عکس متعلق به یک مراسمی در خرداد ماه که روی دوربینم بود و امروز خالی کردم . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون گل را هم عمه خانم بهش داده و طفلی کلی وقت گل را محکم تو دستش نگه داشته بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.cda.ir/images/martia/post210/1.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.cda.ir/images/martia/post210/2.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدای مهربان ممنونیم . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Jul 2010 18:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourbaby&amp;postid=221</comments>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-221.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>209:پسر عمه مارتیا  ،دختر دائی سارا</title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-220.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;درست سی ام ابان ماه هشتاد و هشت بود زن دائی مینا دیگه خیلی دلواپس بود چرا که دکترفقط دوروز(تا دوم آذر)برای به دنیا امدن سارا وقت داده بود. اومد به اختیار خودش که اومد، نیومد ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;درست اولین ساعات روز یکم آذر ماه سارا به تلاش افتاد و جنب و جوش .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادم می اید .وقتی رفتم بیمارستان با مارتیا (البته مارتیا داخل بیمارستان نیامد ) رفتم اتاق نوزادان و سارا را دیدم . روز اول بچه زیبایی نبود .نمی دانم همه بچه هایی که با زایمان طبیعی به دنیا می ایند همین گونه اند به نظرم امد که صورتش دفرمه شده اما هیچ چیز نگفتم .  باورم نشد وقت پدر و مادر هر دو از زیبایی و تناسب صورت برخوردارند چرا بچه این شکلی است ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روزهای بعد و ماههای بعد سارا بهترو بهتر شد تا جایی که هر کس مارتیا را می دید می گفت : ته صورت مارتیا و البته پد رو مادرش را دارد .سارا کوچک و ناتوان بود .شیر نمی خورد .حدود 10روز اول زندگی اش را درخواب به سر برد . پرستارهمان دکتری که پزشک همیشگی مارتیا است به لطف و توجه دکتر طریقه شیر دادن را با شرایط خاص مادرش اموزش داد و سارا بزرگ و بزرگ تر شد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هنوز هم هیچکس با قاطعیت نمی گوید سارا شبیه چه کسی است . اما فوق العاده با نمک است گاهی شبیه پدر ش می شود و گاهی مادرش .اخرین اخبار هم می گوید:که دوستان مادرش اذعان کرده اند سارا شبیه عمه خانم است . (عجب ژن قویی دارد این عمه خانم )&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مادرش از 8تا 12.5 ظهر سر کار می رود . با شرکت هماهنگ کرده است و زود می اید .در واقع ساعت ناها و شیر و دوساعت هم مرخصی بدون حقوق .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سارا را مادر بزرگ نگه می دارد . سارا عاشق مادرم است . یک رقیب جدی شده است در عشق ورزی به مادر بزرگ برای مارتیا . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عمه خانم هم دوستش دارد صدایش می کنم .نمکدون ، تربچه نقلی و دختر عمه .البته در غیاب پسرکم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند روز پیش از مادرم خواستم تلفن را بگذارد در گوش سارا و همان حرف هایی را که همیشه برایش می زنم پشت تلفن گفتم .:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دختر عمه ،تربچه خانم من خوبی بیا بغل عمه و ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باورم نمی شد اما واکنش نشان داد . و شروع کردن به حرف زدن به زبان هشت  ماهه ها . انگا رعمه خانم را شناخته بود . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به مادرم می گویم مامان بزرگ شده ها .مادرم می گوید : آره بابا ،وقتی می گذاریش روی زمین ( به حالت خوابیده ) سعی می کند بلند شود و بنشیند . سارا بسیار زیرک ، باهوش و زرنگ  است و آرام .پیداست شخصیت آرام و خونسردی دارد .درست مثل پدر و مادرش .سکوتش درست مثل پدرش حکایت از هوش و زیرکی اش دارد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;درست نقطه مقابل مارتیا است هر چقد رمارتیا پرجنب و جوش و پر سر و صدا بود سارا آرام است و متین . شاید از حالا دارد نشان می دهد که خانم موقری است . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مارتیا دوستش دارد .می دانم که دوستش دارد .مرتب سراغش را می گیرد اما حتی تحمل ندارد که  کسی کوچکترین توجهی به سارا نشان دهد .سعی می کنم بفهمد که سارا را دوست دارم اما همه عشق و توجهم به مارتیا است .که البته در اکثر موارد بی فایده است . (گاهی انچنان دختردائی دختر دائی من  راه می اندازد که هر کس نداند گمان می کند چه خبر است )&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سارا هم مارتیا را می شناسد انقدرکه تا مارتیا می رود طرفش سعی می کند راه فراری پیدا کند !!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یکبار هم انچنان گاز محکمی از پای تپلوی سارا گرفت که تا چند دقیق جای گردی دندان هایش روی پاهای سارا ماند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با همه این تفاسیر وقتی برایش تعریف می کنم که مامان افشان وقتی خیلی کوچک بوده بعضی از روزهای هفته را با دائی به مهد کودک دائی می رفته می گوید : من هم می توانم سارا را با خودم ببرم . می دانم در سالهای نه چندان دور بهترین همدم و یار و همبازی اش همین سارا خانم است و البته یار همیشگی در دعوا و گیس و گیس کشی اش . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مادرم ا زحالا از تصور اینکه دوتایی د رحیاط بزرگ خانه مادربزرگ می دوند و شادی می کنند و صدای قهقهه هایشان فضای خانه را پر می کند، حظ وافر می برد . (و ایضا من و بقیه )&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما می دانم این دو همبازی کوچولو روزهای پرتنش و سختی را در پیش رو دارند . که باید ما بزرگ تر ها مدیریتش کنیم .بدون دخالت مستقیم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن  1:جالب است بدانید روز زایمان من (البته به صورت طبیعی ) و خانم برادرم هر دو دوم آذر ماه بود .شاید اگر من هم سزارین نمی شدم  مارتیا آذر ماه به دنیا می آمد .در ضمن من و برادرم هر دو متولد مرداد ماهیم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن  2: برای اینکه فکر نکنید بی جهت از زیبایی و نمک برادرزاده ام تعریف کردم .عکس جدید دارم اما ساعت سه نیمه شب است و دوربین و کابل و ... توی اتاق خواب و شهرام هم خواب است .بزودی عکسش را می گذارم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فقط برای خالی نبودن عریضه یک عکس از مارتیا می گذارم و می گویم این عکس پسرکم است در اسفند 86 همین پسری که حالا انقدر بزرگ شده که بلند شده یکروز صبح و به من می گوید : مامانا یکدونه ممنا  یم کنده شده .می گویم نه مامان مگه می شه ؟ می گوید : آره خودم تو آئینه دیدم .می گویم خواب دیدی عزیزم  ،ممنا کنده نمی شه  .و در ائینه نشانش دادم تا باور کند .  ( چه دغدغه هایی داره )&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ ن 3 : چند روز پیش برای خرید رفته بودیم عسلویه یک مغازه سیسمونی فروشی هست که ازش پمپرز گرفتیم که همه چیز داره و الحق چیزهای جالبی داره یعنی کافیه بروید توی این مغازه و هوس دومی به سرتان می زند . (منظورم نی نی دومی بود )&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک عالمه هم اسباب بازی داره یک میز تحریر گذاشته بود رویش یک لپ تاپ با یک تلفن بود .از اول که رفتیم مارتیا رفت نشست روی میز و خیلی عالی لپ تاپ را روشن کرد و یک دستش به ماوس بود و با لپ تاپ کار میکرد و یک دستش هم به تلفن و با تلفن بازی می کرد .اما وقتی بهش گفتیم داریم از مغازه می رویم بلند شد عین یک جنتلمن لپ تاپ را خاموش کرد و اومد . بابا به من اشاره کرد که لپ تاپ را بخریم به شهرام گفتم: نه به چه درد می خوره این برای یادگیری ریاضیات و .. است فعلا به دردش نمی خوره .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز ازحمام که امد بابایی بهش پوشک نبست و مرتب بهش گفتیم می خواهد بره دستشوئی یا نه؟ تا شب سه بار گفت بله و رفت دستشوئی و خیلی هم موفق عمل کرد و نگران این هم بود که ایا اقای مغازه دار بازهم شو*رت داره یا نه (چون مارتیا دوتاشورت  از مدل لباس زیر داره).بهش گفتم برایش جایزه می خرم (خیلی هم تعجب کرد که من و بابا بهش گفتیم شب را پوشک ببنده ).بهش گفتم جایزه چی می خواهی که گفت: اون لپ تاپ که تو اون مغازه دیدم . ( وای رسما داشتم برایش غش می کردم که از اون روز تا حالا اصلا درباره اش حرفی نزده  و توی مغازه هم اشاره نکرد می خرید یا نه؟) بهش گفتم باشه رفتیم اصفهان برایت می خرم( آخه از اونها همه جا هست  . )&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گفت : ولی اونکه اینجا بود . گفتم :باشه اگر بابا توانست فردا بره برایت می خرم اگر نه می رویم اصفهان برایت می خرم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شب با رویای لپ تاپ خوابید و پرسید تلفن هم باهاش بود .گفتم نه خودت تلفن داری همان را بگذار روی میز .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با شوق خوابید. انقدردوست دارم ذوق کردن ها و خوش اخلاقی هایش را در وقت خواب . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن 4: دوشب شهرام رفت توی تختش خوابید .آی من بهش خندیدم و گفتم تصور دست و پاهای تو تو اون تخت خیلی جالبه . بعد از دوشب هر شب سر شب می گوید: مامان تو می آیی تو تختم بخوابی ؟ و حالا من می روم می خوابم .اما کسی هنوز بهم نخندیده .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; اینهم حسن ختام پست امروز :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;esfand 86&quot; src=&quot;http://www.cda.ir/images/martia/post209/1.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن 4: بعدا اضافه کردم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امشب بابا ماشین بالابر شده بود و مارتیا را با پاهایش می برد بالا .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مارتیا فرمان می داد ماشین بالابر برو بالا بیا پایین ،پاشو برقص  وبشین  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رفتم انگور اوردم نخورد دیدم ناراحته می گویم چی شده ؟می گوید: مامانا ماشین بالابر من را اذیت کرد . می گویم چکار کرد : من با ماشین بالابر تصادف کردم با کله سقوط کردم رو ماشین بالابر . (بیچاره ماشین بالابر )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Jul 2010 23:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourbaby&amp;postid=220</comments>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-220.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>208:تحر×یم کودکان و افشان ارشمیدس</title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-219.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اول اینکه می خواهم بگویم این است که :نمی دانم موضوع تحر*یم است یا منع واردات ولی غیر از این دو نیست  .ولی هر چه باشه باید بگویم این موضوع نباید به بچه ها ربطی داشته باشه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مدتی است که پمپرز به ایران وادر نمی شه اونچه که هست باقیمانده انبار است . پسرک من در تمام این مدت دو  سال و هشت ماه با پمپرز سر کرده یادم نمی اید ماجراهایش را اینجا نوشته بودم یا نه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ولی ما یکبار پوشک ایرانی را امتحان کردیم که به نظرمان خیلی کلفت و ناجور آمد و یکبار هم یک مارک ترکی بهمان پیشنهاد شد که باعث شد یکماه تمام درگیر دکتر و پماد و ... شویم تا جایی که نزدیک بود اون حساسیت وحشتناک به قارچ تبدیل بشه . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بگذریم حالا که پمپرز از المان نمی آید  .مدتی بود رو اوردیم به پمپرزهای شور*تی که فروششان کمتر است و باقیمانده اشان در انبارها و مغازه ها بیشتر . مارتیا هم ابتدا خیلی مقاومت می کرد . و مرتب می گفت ک من پوش پوش شور*تی نمی خواهم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پمپرز های بازار همه ترکی شده اند و از ترکیه می ایند و من هم اجناس ترکی را دوست ندارم باید بگویم که این همسایگان هم درست مثل ایرانی های خودمان خیلی اجناس قابل مصرفی نمی سازند و تجربه همان یکبار مصرفش برای هفت نسل بعد از ما کافی بود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پس رو اوردیم به پمپرز های عربی که اینجا در جنوب کشور پیدا می شوند . یادم می اید که یکبار یکی از فروشندگان و توزیع کنندگان لوازم بهداشتی در اصفهان به من گفت :کشورهای عربی لوازم و تولیداتی که برای خودشان می سازنند بسیار با کیفیت است .باید بگویم فکر می کنم اونها بیشتر به ادمهای کشورشان اهمیت می دهند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا پمپرزهای عربی می گیریم که بسیار خوبند باید بگویم شاید باورکردنی نباشه اما ضخامتشان هم بسیار کمتر از پوشک های المانی است . در غیر اینصورت نمی دانم باید چه می کردیم بدی تحر*یم ها همیشه همین است که تر و خشک با هم می سوزند . گناه بچه ها چیست ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;موضوع دیگه اینکه من هم مثل ارشمیدس چند روز پیش تو حمام به یک موضوع جالبی برخورد کردم .محمد** رضا پهلو*ی در مصاحبه با اوریانا فالاچی می گوید : فراموش نکنید هر آنچه شما امروز دارید ما سه هزار سال پیش به شما دادیم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من هم رفته بودم حمام و به شیوه ارشمیدس داشتم فکر می کردم .می دانید چی فهمیدم ؟ ریشه همه این اسکراب های پوست که جور و واجور روی میز ارایش و حمام من و شما  است می دانید چیه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همان سفیداب و یا روشو ی خودمان است . باور کنید .امثال مثل من که پوست حساسی دارند باید صد مدل بخرند و بعد حساسیت داشته باشند و پوستشان قرمز بشه .اما سفیداب خودمان چی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;قبل از امدنم از یکی از بستگان خواستم یک بسته روشو برایم بخره . از یک عطاری خرید .کلی هم مدرن است و روی هر کدام یک مهر داره و روی بسته اش نوشته ناراضی هستید پس بیارید .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می خندم و به شهرام می گویم مگه تو ایران سفیداب ها وارانتی داشته باشند .خیلی خوبه .به جای اسکراب روی صورتم استفاده می کنم . و ای پستم لطیف می شه و لایه بردای می شه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برای همین به یاد اون حرف محمد *رضا*پهلو*ی افتادم . و تازه مثل ارشمیدس کشف کردم ریشه اسکراب های مدرن امروزی با بسته بندی های اغوا کننده همان روشو  ی خودمان است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وای اگر ارشمیدس می دانست من اینجایم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اینها ربطی به اون خبر و کارم نداشت ها !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Jul 2010 19:08:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourbaby&amp;postid=219</comments>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-219.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>207: جادوگر پیر </title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-218.aspx</link>
<description>با مارتیا تو همان تخت ۱۳۰سانتی که معرف حضور همه هست داریم حرف می زنیم . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موضوع بحث وقتی است که مارتیا  بزرگ می شود و خودش می گوید دوتا نی نی داره .یک دختر و یک پسر اسم هم برایشان می گذاره . یادم باشه که گفت: اسم پسرم را می گذارم :&lt;STRONG&gt;جوان &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب مامان من هم که اون موقع که تو بزرگ بشی می شوم مامان جون نی نی های تو و انها به من می گویند مامان جون افشان .اون وقت دیگه پیر می شوم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;تو پیر بشوی جادوگر می شوی&lt;/STRONG&gt; .(جمله کاملا خبری بود نه سوالی )&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; height=18&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن ۱: می خواستم یک پست مفصل بنویسم با عکس.اما گفتم یادم می ره پیر بشم چی می شوم .اومدم اینجا بنویسم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن ۲:یک خبر خوب دارم و یک ایده وقتی عملی شد می آیم خبر می دهم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Jul 2010 07:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourbaby&amp;postid=218</comments>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-218.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>206:این روزها از من  </title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-217.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اول از همه باید از یک دوست خوب معذرت خواهی کنم از .نویسنده وبلاگ &lt;A href=&quot;http://bahane83.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;بهانه های ساده خوشبختی &lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;که فرصتی پیش نیامد تا همدیگر را ملاقات کنیم . امیدوارم در اینده جبران کنم و در پایان توضیح می دهم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و دوم اینکه مامان پرهام عزیز من هنوز مارتیا را از پوشک نگرفتم .علیرغم اینکه مدتهاست گاهی اشارتی داره اما به طور کامل اعلام امادگی نکرده و حتی حدود یکماه پیش هم که با دکتر خودش در این مورد حرف زدم آموزش را به سن سه سالگی موکول کرد و گفت برای خودش بهتر است . (جل الخالق)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و سوم اینکه من بالاخره دستاز این تنبلی برداشتم و لینک گودری ام را درست کردم و حالا می توانم به هر دوست خوبی که بروز می کنه سریع تر سر بزنم .اگر در حین نقل و انتقالات پیوند ها به گوگل ریدر کسی از قلم افتاده است خواهش می کنم که یاد آوری کنید . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و دیگه اینکه پسر من اینروزها ایده های بزرگی در سر دارد مثلا با لگو هایش بازی می کنه بعد می اید به من می گوید من یک ماساژور انگشت ساختم .بیا دستت را بکن این تو . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و انگشت من ماساژ داده می شود .خواهش می کنم اگر کسی انگشتش درد می کنه یک نمونه ماساژور از ما خریداری کند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از کارتون های مورد علاقه این روزهایش شرکت هیولاها است (سالیوان )و مدتی است دیگر دامبو نمی بیند . یک کارتون عجیب و غریب هم می دید به نام &quot;9&quot; که من تعجب می کردم ظاهر نه چندان جذابش چطوری یک پسر کوچولو را مدتها سرگرم می کند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این روزها بسیار به قوی بودن علاقه دارد و خودش و پدرش را با موجودات دیگر قیاس می کنه و می پرسه که کدام قوی ترهستند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عاشق بستنی ام عاشق سالیوانم عاشق شربت البالو ام و عاشق ... و دست اخر هم تو لیست می توانید مامان و بابا را پیدا کنید . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دوشب است تو اتاق خودش می خوابد البته پدرش باهایش می ره تو تخت .شما می توانید این مساله را حل کنید یک مرد 185 سانتیمتری را با یک پسر 95 سانتی متری چطوری می شه تو یک تخت به طول 130سانتی متر جا داد ؟ باور کنید ما جا دادیم جا شد . البته به توصیه همه دوستان عمل کردم و خیلی اصرار نکردیم که جدا بخوابد بلکه ازش خواستیم اما نه با همینه که هست !!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دیگر اینکه در یک اقدام نفس گیر روز جمعه پیش با شهرام تمام کتاب های مارتیا به استثنای تعدادی که یا بیش از اندازه پاره شده بودند و یا انقد رکوچولو بودند که توی جیب هم گم می شدند و تعدادی که دوستشان نداشتیم لیست کردیم در یک جدول برای اینکه تعدادشان انقد رزیاد شده بود که بیم این می رفت که اسمهایشان از ذهنمان خارج بشه و موقع خرید کتاب های جدید اشتباه کنیم . در ضمن باید یک نسخه اش را به اون فامیل های عزیزی هم بدهیم و برای مارتیا کتاب کادو می گیرند . راستش تصمیم دارم اهسته اهسته اینکار را را درمورد کتا بهای خودمان هم اجام بدهیم و یک کتابخانانه با لیست دیجیتال داشته باشیم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;د رضمن قصدم این بودکه با درست کردن لیست گودر خوان یک ترتیبی به وبلاگ ها و لینک هایم بدهم و اون لینک هایی که گاه گاه یا هر روز می خوانم به لیست پیوند های روزانه اضافه کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و دیگر اینکه اینروزها دوتا ازدوست های دبیرستانی را به مدد یک فیلتر شکن در فیس بوک پیدا کردم و بسی خوشحالم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و در پایان اینکه حدود 3 هفته است از یک سردرد عجیب که من را حتی لحظه ای تنها نمی گذارد رنج می کشم هیچ مسکنی این درد را تسکین نمی دهد و من بد جوری در حال مدارا هستم و پسرکم اذیت می شه . البته باید بگویم یکی از دلایلی که می خواستم مارتیا جدا بخوابد همین است د رحال حاضر اگر بخواهد هر شب پیش من بخوابد تا صبح من خوابم نمی برد و انوقت استانه تحمل دردم مرتب پایین می اید. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Jun 2010 14:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourbaby&amp;postid=217</comments>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-217.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>205:مارتیا : چی      برای چی       و چرا</title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-216.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دستش را می گذاره روی صورتم می پرسد: &lt;B&gt;مامانا چرا صورتت این طوری است ؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;می گویم : چطوریه مامان ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;می گوید: &lt;B&gt;سنگ داره&lt;/B&gt; (دستش روی استخوان فک من است ).&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعضی وقت ها ادمیزاد یک کاری می کند که دیگه هیچکس نمی تواند درستش کنه ؟ (شما از ضرب المثل مربوطه چشم پوشی کنید .)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من هم یک همچین کاری کرده ام . داستان حسن و خانم حنا (یا همان جک و لوبیای سحرامیز که یکی از زیباترین داستان های شرکت 48 قصه بود را برایش تعریف کردم البته نوارش را سالهاست ندارم .اما  سال قبل بود فکر کنم که خریدمش و البته سانسور داره . !!!)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا من یک عدد مامان افشان هستم که موقع خواب باید داستان ر ا تعریف کنم و الحق سخت است دوتا نوار 45 دقیقه ای را تعریف کنید و خودتان خواب نبرد . با جزییات هم تعریف کردم و نمی شود که گریز زد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دارم داستان را تعریف می کنم معنای فقر برای پسرکم ثقیل است اما چاره ای نیست چون فروختن گاو به فقر ربط دارد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بار اول تمام چشم هایش را اشک گرفت که چرا خانم حنا را می فروشند ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و هر بار این داستان برایم مساله ساز شد .یکبار پرسید : &lt;B&gt;ماشین نداشتند&lt;/B&gt; .گفتم: نه مامان فقیر بودند &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt;خوب بخرند . &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خوب عزیزم اگر ماشین داشتند گاوشان را نمی فروختند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt;خوب از بابایش پول بگیره .&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خوب بابایش نبود .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt;کجا بود ؟ &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تو نبرد با غول بدجنس از بین رفته بود . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt;برا چی ؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خوب با غول جنگیده بود و به اندازه کافی قوی نبود . (  شهرام داره زیر زیرکی می خنده ) نگاه  می کنم و با زبان اشاره بهش می گویم که تا دهن من را باز نکنه و اسم مردن را نشونده انگار راحت نمی شه .(البته خیال شما جمع حرف از مردن نمی زنم )&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد من و بابا سعی می کنم که بهش بفهمانیم اتفاق خاصی نیافتاده و بابا حسن فقط شکست خورده .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با کلی چی برای چی دوباره کمی می روم  جلو  دوباره می پرسه: &lt;B&gt;لباس خواب هم ندارند&lt;/B&gt; ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مامان جان اخه فقیر بودند و ..... تو خود حدیث مفصل بخوان .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چی ،برچی،چرا ..............&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; هنوز چیزی نگذشته به صورتش که نگاه می  کنم می فهمم پر از سوال و ا ما و ا گر و چرا است .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوباره می پرسه  و باز هم و ان داستان بلند دیگه کم کم برایم کابوس می شه . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; طبق معمول که به چند تا خانم می گه خانمها ،یکروز من و مادرم رفته بودیم جایی و مارتیا وپدرش توی ماشین معطل شدند .از بابایش پرسیده بود :&lt;STRONG&gt;این خانمها کجا رفتند&lt;/STRONG&gt; ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امده بودیم خانه امان که بابایی به جای خانم اسم خانمها را برد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مارتیا : &lt;B&gt;کدام خانمها ،یکی اشان که نیست .&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;داره بیسکوئیت می خوره صدایش می زنم می گویم :مامان یکدانه هم به من بده .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بیسکوئیتی که می اورد گوشه نداره.بیسکوئیت را خودش گاز زده .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;می گوید : &lt;STRONG&gt;مامان  من فقط اینجایش را یک کمی چشیدم . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روز قبل از امدنمان بعد ازظهر زن دایی تو حیاط مارتیا را می بینه .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مارتیا سلام چطوری ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt;سلام خسته نباشی .&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک شب از من خواست برایش شعر بخوانم .من هم برای اولین بار خواستم شعر نو بخوانم .صدای پای آب را خواندم بعد از یک دقیقه گفت: &lt;STRONG&gt;شعر بخوان این قصه است .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از وقتی که امدیم خانه خودمان مارتیا یک شب در میان بهانه گیری می کند و شب ها حاضر نیست برود توی تخت خودش بخوابد .هر کاری به ذهنمان رسید انجام دادیم .حتی ان روش نه چندان دلچسب رها کردنش در تخت انقدر گریه کرد که تا صبح به سرفه افتاد اما حاضر نشد ان شب را در تخت خودش بخوابد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از روش تشویق و مجازات هم استفاده کردیم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مارتیا اگر نخوابی توی تخت خودت از بستنی و استخر فردا خبری نیست &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باشه نمی خواهم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پارک هم جایزه بچه هایی است که توی تخت خودشان می خوابند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمی روم .پارک هم نمی روم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و واقعا به تهدیدهایمان عمل کردیم اما هیچ عایدمان نشد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک شب چهار بار روی پاهایم خواباندمش و تا خوابش سنگین شد بابایی بلندش کرد بگذاردش توی تخت که هر بار در خواب می گفت : &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شما کی هستید ؟ من را نگذارید تو تختم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما ان شبهایی که خودش می گفت تو تختم می خوابم خیلی راحت و بدون دغدغه اینکار را کرد و راحت خوابید .واقعا درمانده شده ام . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در طول روز &lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt;مامانا شما مامان بدی هستی .&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چرا مامان ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt;اخه من را اذیت می کنی؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من مامان ؟من چکار کرده ام مگه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt;به من جایزه بستنی نمی دهی می گویی بستنی برا ی بچه هایی است که توی تختشان می خوابند . !&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عاجزانه خواهشمندم برایم بنویسید برا یجدا کردنش دوباهر باید چه بکنم ایا این عادی است که نم یخواهد توی تختش بخوابد کلی باهایش حرف زدم حرف ترس و .. نیست فقط می گوید دوست ندارم تو تختم بخوابم .همه تخت و اسباب بازی هایش را شب می بخشه به بچه های تو کوچه تا فقط تو تخت ما بخوابد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوست عزیز که پرسیده بودید من 17 ساله ام .راستش بچه که بودم فکر می کردم دختر های 18 ساله خیلی عاقل هستند و با فکر و رفتاری بدون عیب و بزرگ منش دارند . من که هنوز به اون مرحله نرسیده ام عاقل نشدم پس حتما هنوز 18 ساله نیستم 17 ساله ام دیگه نه ؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Jun 2010 22:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourbaby&amp;postid=216</comments>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-216.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
